بازم سلام:)

سلام....

راستش من اینجا رو درست کردم تا از تنهایی ها و دلتنگیهام توش بنویسم.حرفهایی رو بگم که تو دلم مونده بود و نمیتونستم به کسی بگم.

ولی حالا....
دیگه تنهایی وجود نداره که بخواد حرفی داشته باشه.دلتنگی ها بعضی مواقع وجود دارن ولی خوب برای اینجا نمیمونن.حالا منم یک فرشته مهربون دارم که تنهاییم رو پر کنه و به حرفهام گوش کنه.

در عین حال بنظرم یکم نامردیه که حالا که همه چیز بهتر شده این وبلاگ و چند تا دوست عزیزی رو که تمام مدت باهام بودن و تو این مدت مثل یک دوست واقعی به حرفهام گوش دادن و تنهام نگذاشتن ول کنم.دوستهایی که خیلی مواقع کامنت هاشون برام آرام بخش و امید بخش بود.

برای همین هم احتمالاْ اسم اینجا و حال و هواش رو عوض میکنم و یک دستی هم به سر و روش میکشم.البته دیگه مثل گذشته نمیتونم خیلی زود به زود سر بزنم.این تغییر و تحولات هم کم کم انجام میشه.

 از دوستان خیلی عزیزم هم معذرت میخوام اگر یکم دیر به دیر بهشون سر میزنم..ولی مطمئن باشین که همیشه به یادتون هستم و محبت هاتون رو فراموش نمیکنم.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥

خبرهای خوب

سلام......

خیلی وقت میشه که سر نزدم.ولی خوب عوضش با یک خبر خیلی خوب و داغ اومدم.فقط مواظب باشین نسوزین..احتمالاْ تا چند وقت دیگه باید اسم این وبلاگ رو عوض کنم.چون دیگه قرار نیست تنها باشم......

ولی نمیفهمم چرا من هیچ چیزم تو زندگی نباید عادی و مثل بقیه آدما باشه؟!. همیشه سعی میکنم که همه چیزم عادی باشه و تو بقیه حل بشم ولی هیچ وقت نمیشه.همیشه مثل روغن که میاد رو آب از بقیه جدا میشم .

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥

شادی و غم

بعضی وقتها فاصله بین غم و شادی از یک تار مو هم باریکتره.   
نویسنده : سهيل ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥

درد

دیگه نای داد زدن هم ندارم.. دلم  پره. خیلی هم پره. ولی حتی نمیتونم بنویسم. اینجا هم دیگه خونه امن غصه ها و دلتنگیهام نیست.

پ.ن.۱) همیشه دوست داشتم بدونم مردن و لحظه مردن چطوریه؟! (نترسین ...خبری نیست.یعنی تا اونجایی که من میدونم خبری نیست.حالا شاید خدا ۲ ثانیه دیگه بخواد بهم درستش رو بچشونه  اون دیگه به من ربطی نداره.مال خودشه و مربوط به خودش)

پ.ن.۲)خودتون ببینین دیگه ....یک خط که میخوام بنویسم باید همش حساب کنم کسی فکر عوضی نکنه؛ نترسه و .... خوب این که نشد نوشتن!

پ.ن.۳)....

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥

داد

ببخشید بازم اومدم اینجا که فقط داد بزنم. دلم بد جور گرفته و اعصابم خط خطی شده..از صبح هر کار کردم سبک تر بشم فایده نداشت که نداشت. تازه الان از صبح بدترم..

همش هم تقصیر خودمه.اون چیزی رو که میدونم و برام روشنه قبول نمیکنم و بازم امتحانش میکنم.خب حقمه که همون چیزی که پیش بینی میکردم اتفاق بیافته.بعد تازه ناراحت هم میشم.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥

 

سلام.......

یه چند وقت شدید درگیر امتحانات بودم....الان تقریباْ تموم شده دیگه ولی راستش چیزی برا نوشتن نیست.

پس تا بعد

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥

کار

هیج خبری نیست.همه جا امن و امانه.

شدیداْ فکرم مشغوله کاره. تازه از جای دیگه ای هم پیشنهاد کار دادن که حالا موندم قبول کنم یا نه؟!دلم میخواد جا پام محکم باشه و قدمهام محکم و مطمئن باشن.

  

نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥

 

A man feared his wife wasn't hearing and he thought she might need a hearing aid. Not quite sure how to approach her, he called the family Doctor to discuss the problem. The Doctor told him there is a simple informal test the husband could perform to give the Doctor a better idea about her hearing loss.

 

 

Here's what you do," said the Doctor, "stand about 40 feet away from her, and in a normal conversational speaking tone see if she hears you. If not, go to 30 feet, then 20 feet, and so on until you get a response."

 

That evening, the wife is in the kitchen cooking dinner, and he was in the den. He says to himself, "I'm about 40 feet away, let's see what happens." Then in a normal tone he asks, 'Honey, what's for dinner?"

No response.

 

So the husband moves to closer to the kitchen, about 30 feet from his wife and repeats, "Honey, what's for dinner?"

Still no response. 

 

Next he moves into the dining room where he is about 20 feet from his wife and asks, Honey, what's for dinner?"

Again he gets no response so; 

 

Again he gets no response so; He walks up to the kitchen door, about 10 feet away. "Honey, what's for dinner?"

Again there is no response.

 

So he walks right up behind her. "Honey, what's for dinner?"

 

"James, for the FIFTH time I've said, CHICKEN!"

 

 

Moral of the story:

The problem may not be with the other one as we always think, could be very much within us..!

  

نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥

شب يلدا

بهترین و جالبترین شب یلدای عمرم رو تجربه کردم.

همه چیز داره خیلی خوب پیش میره.فقط به امید خدا کارم هم درست بشه دیگه هیچ مشکل اساسی وجود نداره.برام دعا کنین

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ،۱۳۸٥

خوشی

سلام.....

گفتم خبر بدم که این چند وقت شدیداْ داره خوش میگذره و خیلی خوشحالم.(دیدم خدا وکیلی نامردیه که فقط وقتی ناراحتم اینجا بنویسم)
این رو هم مدیون کسی هستم که بی هوا و بدون هیچ درخواستی و به طرز جالبی تاثیر فوق العاده ای روی این جریان داشت.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥

نقل قول

این جمله قشنگ رو هم یک مهربون برام فرستاده.گفتم اینجا بنویسمش.

یادت باشه دنیا گرده.هر وقت احساس کردی که آخرشه ،شاید نقطه شروع باشه.

پ.ن.۱. این یک هفته خیلی هوای تهران با حال بود.البته میدونم خیلیها با هوای اینجوری حال نمیکنن ولی خوب من برعکس عاشق هوای ابری و گرفته هستم.هر چند وقت یک بار هم که برفی بارونی چیزی میباره بالاخره

پ.ن.۲. الان هم که دارم اینها رو مینویسم کلاسم رو پیچوندم.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٥

زن و کامپيوتر

اینو با ایمیل برام فرستادن.خیلی جالبه گفتم اینجا هم بگذارم 

Dear Tech Support

Last year I upgraded from Girlfriend 7.0 to Wife 1.0. I soon noticed that the new program began unexpected child processing that took up a lot of space and valuable resources. In addition, Wife 1.0 installed itself into all other programs and now monitors all other system activity. Applications such as Poker Night 10.3, Football 5.0 , Hunting and Fishing 7.5 , and Racing 3.6 no longer run , crashing the system whenever selected.


I can't seem to keep Wife 1.0 in the background while attempting to run my favorite applications. I'm thinking about going back to Girlfriend 7.0 , but the uninstall doesn't work on Wife 1.0 . Please help!

Thanks,
A Troubled User. (KEEP READING)
______________________________________ 

REPLY:
Dear Troubled User:

This is a very common problem that men complain about.

Many people upgrade from Girlfriend 7.0 to Wife 1.0, thinking that it is just a Utilities and Entertainment program. Wife 1.0 is an OPERATING SYSTEM and is designed by its Creator to run EVERYTHING !!! It is also impossible to delete Wife 1.0 and to return to Girlfriend 7.0 . It is impossible to uninstall, or purge the program files from the system once installed.

You cannot go back to Girlfriend 7.0 because  Wife 1.0 is designed to not allow this. Look in your Wife 1.0 manual under Warnings-Alimony-Child Support. I recommend that you keep Wife1.0 and work on improving the situation. I suggest installing the background application "Yes Dear" to alleviate software augmentation.

The best course of action is to enter the command C:\ APOLOGIZE because ultimately you will have to give the APOLOGIZE command before the system will return to normal anyway.


Wife 1.0 is a great program, but it tends to be very high maintenance . Wife 1.0 comes with several support programs, such as Clean and Sweep 3.0 , Cook It 1.5 and Do Bills 4.2 .

However, be very careful how you use these programs. Improper use will cause the system to launch the program Nag Nag 9.5. Once this happens, the only way to improve the performance of Wife 1.0 is to purchase additional software. I recommend Flowers 2.1 and Diamonds 5.0 !

WARNING!!! DO NOT , under any circumstances, install Secretary With Short Skirt 3.3 . This application is not supported by Wife 1.0 and will cause irreversible damage to the operating system.

Best of luck,
Tech Support 
 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥

 

بازم هیچی........یعنی ننویسم بهتره........به طرز وحشتناکی از دست خودم عصبانی هستم.......

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥

غرغر

نه بابا خواب کجا بود؟!....راستش چند دفعه ای خواستم آپ کنم ولی به دلایلی این کار رو نکردم.ولی خوب نتیجه اش هم این شد که چند وقتیه خیلی دلم گرفته.

از قدیم گفتن آدم دو تا گوش داره و یک زبون پس باید بیشتر از حرف زدن بشنوه.ولی آخه دیگه نگفتن که فقط بشنوه و حرف نزنه.دلم میخواست........هیچی ولش کنین..خودم تو کار خودم موندم.

به طرز وحشتناکی سرم شلوغه.درس و کار و کار و کار و باز هم کار.صبح پا میشم و شروع میکنم به دویدن و انجام کارهایی که همیشه ازشون عقب هستم.تا شب.بعضی روزها حتی تا ساعت ۹ شب هم ناهار نمیخورم.آخر شب هم باز مثل جنازه میخوابم.جمعه ها هم اصلاْ فرقی ندارن.همیشه به اندازه کافی کار عقب افتاده برای انجام هست.

پ.ن.۱.دیگه ببخشید اگر باز دارم غر میزنم.دیگه چکار کنم؟...اینجا هم چاه منه دیگه.سرم رو میکنم توش و حرف میزنم.

پ.ن.۲.هیچی

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥

خواب

سالی دو بار خواب میبینم(یا به قول دکترا خوابی که میبینم یادم میمونه) اون دو بار هم یک چنان خواب عجیب و غریبیه که خودم توش میمونم.
تازگیها خیلی خوش خواب شدم.همچین فوری خوابم میبره و وقتی هم که بیدار میشم احساس میکنم که مرده بودم و الان زنده شدم.(احساس خوبی نیست.کدوم احساس؟!...خوب همین زنده شدن دیگه.آخه همچین که بلند میشم مغزم سریع مثل رم کامپیوتر پر میشه)

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٥

برگ

بعضی وقتها تمیزی زیادی هم خوب نیست.....چرا؟!....
امروز تو کوچه راه میرفتم که پامو گذاشتم روی چند تا برگ خشک.تازه یادم افتاد که چقدر دلم برای راه رفتن روی برگهای تو کوچه با اون صدای قشنگ تنگ شده.ولی مگه میذارن چند تا دونه برگ کف کوچه بمونه؟!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥

کاملاْ بدون شرح

علی مونده و حوضش   
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

 

دلم گرفته   
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥

سئوال

سلام.

به نظر شما حقایق تلخ ،دونستنشون بهتره یا ندونستنشون؟!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥

پرسپوليس

بالاخره بعد از مدتها امروز پرسپولیس دوباره یک حال اساسی به ما داد.......فقط من نمیفهمم چرا وقتی پرسپولیس میبازه دور و برم پر استقلالیهایی میشه که دائم دستمون بندازن ولی حالا یک دونه هم پیدا نمیشه که ما سر به سرشون بذاریم؟!!!!!!!   
نویسنده : سهيل ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥

روحيه

جالبه.....

بعضی وقتها فقط دیدن یه چیز یا یک نفر! چقدر میتونه تو روحیه آدم تاثیر داشته باشه!.تمام صبح تا عصر رو چند نفر رو اعصابم راه رفتن ولی الان حتی وقتی یادش می افتم اونقدر ناراحت نمیشم اونم فقط به خاطر همون خط اولی که گفتم.

پ.ن.۱. بعضی وقتها دنیا خیلی قشنگه.اونقدر قشنگ که آدم ترس برش میداره.

پ.ن.۲. بعضی وقتها هم فقط پیدا کردن یک تیتر مناسب برای متن خیلی سخت میشه.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

برگشت

دیدین بیشتر نوشتم؟!!!......سرما خورگیم زود خوب شد.ولی این چند وقت به طرز وحشتناکی کار ریختته سرم.

پ.ن.۱.امسال پاییز خیلی شبیه پاییزه.....هوای همیشه بارونی

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

سرما خوردگی

بالاخره سرما خوردم.....البته خیلی وحشتناک نیست ولی خوب به اندازه کافی اذیت میکنه.........
اینطور هم که بوش میاد عید فطر تا جمعه رو باید تنهایی سر کنم..من میمونم و سرما خوردگیم.و البته این وبلاگ......احتمالاْ بیشتر مینویسم.   
نویسنده : سهيل ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

آهاااای هااااای ااای اای اي

نمیدونم همه پرشین بلاگ اینجوری سوت و کور شده؟؟!!......پرنده هم پر نمیزنه......

راستی......مثل اینکه بالاخره دارم سرما میخورم......اگر چند وقتی از من هم خبری نشد زیاد نگران نشین.احتمالاْ زنده میمونم.......

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥

ماه رمضان و پاييز

اینم از ماه رمضان.تا چشم به هم زدیم داره تموم میشه.دیگه چیزی ازش نمونده.دیگه واقعاْ داشتم خسته میشدم.نه از روزه...از مهمونیها.یک چیزی نزدیک دو سومش رو یا مهمون بودیم یا مهمون داشتیم....راستی تو این چند شب که ما رو از دعا فراموش نکردین؟!
پاییز خجالتی هم بالاخره درست و حسابی از راه رسید.با بارونها و رعد و برقهای قشنگش(فکر کنم من تنها تنابنده ای هستم که از صدای رعد و برق خوشم میاد).با هوای سرد و ملسش.بازم دلم میخواد برم بیرون زیر بارون راه برم.بدوم.فریاد بزنم...نمیدونم چرا همیشه تو پاییز هوای این کار میزنه به سرم؟!(احتمالاْ یک جور جنون فصلی باید باشه)   
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٥

هيچی

میخوام بنویسم. ولی انگار کلمات دوباره با هم قهر هستن و کنار هم نمینشینن(چه کلمه ای شد!!!).......پس باشه برا بعد   
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥

بارون

توفیق اجباری که میگن همینه.....بعد از مدتها یک دل سیر زیر بارون راه رفتم.هوای خنک پاییزی و باد و بارون حال و هوای خوبی داشت.آدم احساس سبکی میکرد(البته شایدم این احساس مال این بود که از ساعت ۱۲ شب گذشته که مثلاْ سحری خوردم تا ساعت ۹ هنوز افطار نکرده بودم...اااااا تازه الان دوزاریم افتاد که فقط ۳ ساعت مونده بود تا بشه ۲۴ ساعت)....ولی واقعاْ عالی بود(گشنگی رو نمیگم ..منظورم بارون بود).
چند روزه که با هر کی میگردم حسابی سرما خورده.ولی هنوز خودم نگرفتم.اگر این پیاده روی زیر بارون کار دستم نده خوبه.که الان چیزی که کم دارم همین سرما خوردگیه.

دارم کتاب زهیر پابلو کوئلیو رو میخونم.بعضی جاهاش به نظرم خیلی جالبه.ولی بعضی جاها هم بد جوری زده تو خاکی. ولی کلاْ کتاب خوبیه .اگر اهل خوندن هستین توصیه میکنم بخونینش.

پ.ن.۱. آخه به جناب آقای دکتر استاد دانشگاه چی بگم وقتی که میگه پروژه آخر ترمتون یک وب سایته که با XML مینویسین......بیچاره خود XML هم خبر نداره همچین قابلیتی داره.حالا بگذریم از بقیه چرت و پرتهایی که در باره شبکه گفت.اصلاْ کل علم شبکه رو متحول کرد.بعداْ فهمیدم این آقا بابت این اراجیفش بین بچه های شبکه کار معروفه.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥

عنوان........ نداريم

کار........... خیلی
پول........... نه چندان
درس......... اونم نه چندان
زمان.......... از پول بدتر
دل............ پر(دیگه چکار دارین پر از چی؟!)
امید.......... ای بدک نیست
خستگی... تا دلتون بخواد
خواب........ کمتر از اون چیزی که دلم میخواد
فکر........... همیشه مشغول

 

پ.ن.۱. احساس میکنم دارم توی یک جریان سیل مانند گرفتار میشم.زندگی داره من رو با خودش میبره.اما نمیدونم به کجا ؟!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥

اميد

سلام......تو پست قبلی گفتم نمیدونم پس این اخبار خوب کی می رسه؟!.نمیدونستم که یکی دوتاشون پشت در منتظرن.....یه چند تا قرارداد درست و حسابی و در عین حال چند تا هم پروژه خوب.دانشگاه که عالی پیش میره.کارم هم که کم کم داره عالی میشه.....فقط میمونه یک چیز که اگر درست نشه میخوام هیچ کدوم از اینا نباشه.ایندفعه نمیخوام راحت جا خالی کنم. دیگه برای من راند آخره.تمام انرژیم رو میذارم.یا می برم و مساله حل میشه.یا شکست میخورم و خودم حل میشم.
همیشه معتقد بودم و هستم که خدا خیلی دوستم داره.حتی خیلی بیشتر از اون چیزی که من دوستش دارم.حتی مواقعی که هیچ چیز روبراه نبوده برعکسش رو تصور هم نکردم.همیشه معتقد بودم و بهش هم رسیدم که اون بهتر از من خیرم رو میدونه. 
خدایا میخوام این دفعه یه فضولی بکنم و ازت بخوام که خیرم رو تو این مساله قرار بدی و کمکم کنی که مشکلات رو حل کنم.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥

فال

 امروز بازم فال گرفتم.خیلی جالب بود.حتی ماه رمضان هم تو فالم اومده.

دل تنگ

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
                                     وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
                                     ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
                                    جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دلنگران است
                                    گو می رسم اینک بسلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
                                    ای درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند
                                    ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس می کندش جام جهان بین
                                    گو در نظر آصف جمشید مکان باش

در انتظارید(خوب اینکه تازگی نداره!) , به زودی خبر خوشی به شما می رسد(من نمیدونم این به زودی کی هست که هیچ وقت هم نمیرسه؟!).از دل نگرانی بیرون می آیید(خدا کنه).اگر میخواهید موفق باشید از هوسهای بیهوده دست بردارید(هوسهای بیهوده؟؟!!!).دل را صاف کنید و از خدا مدد بخواهید ناراحتیها تمام می شود.(اصولاْ مگه اصلاْ ناراحتیها تمام شدنی هم هستن؟؟!!)

 

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥

احساسات

هر روز میام توی این قسمت یادداشت جدید (مدیریت وبلاگ) یه مدت نگاهش میکنم.بعد هم بدون اینکه چیزی بنویسم میبندمش.نمیتونم تصمیم بگیرم چی و چجوری بنویسم؟! احساسات خیلی مختلف و متضادی دارم. نمیدونم از کدوم بنویسم؟!.....شادی و خوشحالی،ترس و دلهره،امید و انتظار،عشق و محبت و ....

برام دعا کنین...شدیداْ احتیاج دارم

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

پاييز

پاییز هم بالاخره از راه رسید.شبها و صبح های زود میتونی تو هوای خنک و ملس احساسش کنی.قشنگترین فصل سال.مخصوصاْ برای آدمای عاشق(این چرا چشمک نداره؟؟؟!!!).دلم میخواست همیشه پاییز بود....ولی نه.اگر همیشه پاییز بود که دیگه قشنگ نبود.   
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥

دانشگاه

هیچ چیزیم عادی و مثل بقیه نیست.حتی دانشگاه رفتنم....
اول ترم میرم انتخاب واحد میکنم و پولشو میدم.بعد نصف کلاسها رو معاف میشم و نباید برم سر کلاس.(فقط وقتی استاد میگه شما لازم نیست بیاین سر کلاس.فقط آخر ترم بیا امتحان بده باید قیافه بقیه بچه ها رو ببینین)دیگه فکرشو بکنین...امروز از استاد برنامه نویسیمون (همینی که معافم کرده)پرسیدم این دکتر فلانی استاد شبکه های اطلاع رسانی چطوریه؟اونم گفت که خوب نمره نمیده.بعد وقتی فهمید دوره mcse رو تو مجتمع فنی گذروندم نه گذاشت و نه برداشت جلوی همه بچه ها گفت پس بیشتر از دکتر فلانی بلدی نمیخواد نگران باشی.بچه ها مرده بودن از خنده.

هر چی میخوام سوژه نشم نمیشه که نمیشه.

پ.ن.۱.میبینم که همه حرفمو باور کردن که گفتم برام تعداد کامنتها مهم نیست..فهمیدین از کجا اینو فهمیدم؟!....از اونجایی که این متن آخری کانترش رکورد شکست.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥

انتظار

سلام....جالبه!....وقتی برای یک هفته نمینویسم همه میگن چرا اینقدر دیر آپ میکنی(البته این همه ای که من میگم به زور از ۲ نفر بیشتر میشن).....ولی وقتی هم تند تند آپ میکنم از هیچ کس خبری نیست......فکر کنم کم کم رکورد نوشته های بدون پیغام رو میشکنم...البته فکر نکنین ناراحت هستم هااا..نه...چون اصولاْ من برای دل خودم مینویسم و نه برای نظرات ....فقط این نکته بنظرم جالب اومد.

انتظار...انتظار و باز هم انتظار.من صبرم زیاده ولی راستش از انتظار کشیدن خوشم نمیاد.اونم انتظار برای چیزی که آخرش برام حکم همه یا هیچ رو داره.همه یا هیچ به معنی واقعی کلمه..امیدوارم این طنابی که ازش آوییزون شدم تحمل وزن من رو داشته باشه(خوب شد یکم لاغر کردم) چون اگر تحمل نکنه با مغز میخورم زمین.

خدایا فقط به امید تو

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥

بارون

بارون

همین الان بارون گرفت. صداش هم کلی لذت بخشه.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥

زندگی منشوریست دوار ...

خیلی وقت پیش تلویزیون یک سریال خارجی نشون میداد که اول این سریال ترجمه شعرش رو به صورت دکلمه پخش میکرد.اون موقع زیاد از اون شعر چیزی نمیفهمیدم ولی جمله اول منو خیلی میگرفت و دوستش داشتم.جمله اول این بود:
زندگی منشوریست دوار ...

حالا بنظرم میرسه خیلی وقتها واقعاْ تو این حرکت دوار گیر میکنیم و نمیتونیم از اون خارج بشیم.

پ.ن.۱.از همه جا بوی پاییز میاد.همه جا.

خدایا راضیم به رضای تو

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥

عصبانی

تا حالا ۷-۸ ساعت سر کار نمونده بودم.کل بعد از ظهر جمعه رو .از ظهر کلی ذوق داشتم ولی تمام عصر رو منتظر موندم و هیچ جایی نرفتم.اونوقت دریغ از یک... هیچی ولش کن.کی اهمیت میده؟!...اعصابم بد جوری خط خطی شده.   
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٥

استخاره

دو بار تو عمرم استخاره کردم. بار اول سر یک ریسک مالی که خوب اومد و انجامش دادم ولی با شکست کامل انجام شد. با خودم گفتم حتماْ حکمتی داشته.مثلاْ اینکه شاید این درس خوبی بود برام تا سر مسایل بزرگتر به این راحتی خام نشم. و دقیقاْ هم بعد از یک سال همینطور شد.ریسکی که این بار ۳ برابر اون اولی بود و دقیقاْ شبیه قبلی . انجامش ندادم و دیدم که اگر انجامش داده بودم این بار هم باخته بودم.

دومین بار وقتی بود که احساس کردم دلم که فکر میکردم دیگه مرده و نمیتونه کسی رو دوست داشته باشه دوباره به تپش افتاده. بعد از اون ماجرایی که برام پیش اومده بود دلم واقعاْ پژمرده بود.ولی یک نفر باعث شد تا دوباره امیدوار بشم. ولی با تجربه ای که داشتم ،میترسیدم خیلی هم میترسیدم .برای دومین بار استخاره کردم.باز هم خوب اومد. جلو رفتم و باز هم بعد از مدتی همه چیز خراب شد. این بار نتونستم بفهمم که پس چرا استخاره خوب اومده بود؟!...اگر قضیه درس گرفتن بود که قبلاْ یک بار حسابی درس گرفته بودم(درس وحشتناکی هم بود) ....نتونستم بفهمم تا اینکه دوباره....دوباره هر دو برگشتیم.و به چشم دیدم و با تمام وجودم حس کردم که واقعاْ خوب بوده.از قدیم گفتن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥

چشمها

خودت دیدی که من شناگر بدی نیستم.تو دریا از پس موجهای شدید هم میتونم بر میام.پس بهم بگو چرا؟!...چرا؟!... چرا تو اون آرامش چشمات به این راحتی غرق میشم؟!.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥

و باز هم زندگی

سلام.بابت تاخیر از همه معذرت میخوام.راستش تو این چند وقت خیلی اتفاقات زیادی افتاده.اتفاقات اکثراْ خوب.خیلی خوب.. دنیا رنگی شده. یه چند روزی هم که اصلاْ تهران نبودم و رفته بودم مسافرت. مسافرتی که خیلی بهتر از اون چیزی دراومد که فکر میکردم.جای همتون خالی خیلی خوش گذشت.

خیلی حرف دارم که نمیشه همشو یهو گفت.ولی احتمالاْ ممکنه یکم طرز نوشتنم عوض بشه.بعضی نوشته هام مخاطب خاص داشته باشه.مخاطبی که بعضی وقتها اینجا رو میخونه ولی هیچ وقت دلش نخواسته که کامنت بگذاره. ولی قدمش همیشه مبارکه.در عوض از دو نفر میخوام که لطف کنن و دیگه دزدکی به اینجا سر نزن.کسایی که همه این اتفاقات رو تا حد زیادی بهشون مدیون هستم.ولی برای این کارم دلیل دارم و انتظار دارم به خواسته ام احترام بگذارن .مگه اینکه از من یا مخاطبم اجازه گرفته باشن.امیدوارم ناراحت نشین ولی خوب فکر کنم این کار لازمه.این دو نفر هم از خوانوادم و کسایی هستن که دوستشون دارم(بنا براین همه به خودشون نگیرن و از فردا دیگه نیان!)

پ.ن.۱. چقدر این زندگی و حتی کارهای خودمون مثل فیلمها و رویایی میشه؟!!!(شب... زیر آسمون نیمه ابری و در حالیکه باد تو درختها میپیچه...کنار استخر و بوته های خوش بوی محبوبه شب...)بنظر شما همچین شبی ممکنه از یاد آدم بره؟!

پ.ن.۲. دوباره بعد از اون وقفه تقریباْ طولانی همون احساس آشنای امید و خوشحالی همراه با ترس اومده سراغم.ترس از اتفاقی که یک بار افتاد و باعث شد یک وقفه چند ماهه رو تحمل کنم و نمیخوام که دیگه همچین چیزی تکرار بشه.

پ.ن.۳. خدایا فقط به امید تو...

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥

دست

میگن یک دست صدا نداره....

ولی چرا توقع داریم همیشه این دیگران باشن که دستشونو دراز کنن و ما نه؟!....حالا میفهمی این دنیا چرا اینقدر ساکته؟!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥

فقط حرف

میدونی ارزش واقعی پول چقدره؟!

به نظر من همونقدری که میتونی باهاش یک دل خوش بخری.یا همونقدر که یک همزبون بخری تنهایی هاتو پر کنه. یا اونقدر که بتونه از محبت بی نیازت کنه.

بعضی وقتها خنده ات میگیره که بعضی چیزایی که برای بقیه به حساب نمیان چقدر میتونن برات مهم باشن.

پ.ن.۱. سرم وحشتناک شلوغه و خودم هم هی بدتر کار خودم رو بیشتر میکنم.بنابراین اگر زود به زود آپ نمیکنم ببخشید.
پ.ن.۲. نمیدونم کی از رو میرم بالاخره؟!
پ.ن.۳. شدیداْ دلم میخواد وراجی کنم

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥

مرد دست و دلباز

اینو جایی خوندم خوشم اومد.

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند ...
موبايل يكي از آنها زنگ مي زند ,مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند :

همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند !

مرد: بله بفرماييد ...
زن: سلام عزيزم منم باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم.
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر .

زن: مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم ...
مرد: چنده؟
زن:شصت هزار دلار!!!
مرد: باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه !!!

زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن
950000 دلاره !!!
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش !
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم .
مرد:خداحافظ عزيزم...

مرد گوشي را قطع ميكند . مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند!!!

 

بعد مرد مي پرسد:

 ببخشيد اين گوشي مال كيه؟!!!

احتمالاْ تمام آقایون هم عقیده میگن این مرد رو باید کشت.و همه خانوما میگن باید مجسمشو از طلا بسازن.

  

نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥

 

دلم گرفته....خیلی...   
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٥

فوتبال

خیلی وقت بود فوتبال ایرانی ندیده بودم.بعد از مدتها یک فوتبال ایرانی حسابی دیدم.منظورم بازی ایران سوریه است که توی آزادی هم نتونستیم هیچ کاری بکنیم.اون برانکو هم اگر شعور داشت هر چند وقت یک بار یک نتیجه این جوری میگرفت تا کم کم باد نکنیم و وهم برمون نداره که ما از همه دنیا سریم و باید بریم جام جهانی هم همه رو لط و پار کنیم.
ملت میان از اول تا آخر هر وقت توپ به نیکبخت میرسه هو میکشن .استقلال رو تشویق میکنن.قلعه نوعی رو تشویق میکنن.علیه پرسپولیس شعار میدن. بعد شاکی میشن که تیم ملی چرا اینجوری نتیجه گرفته.آخه بنده های خدا شما که به تیم ملی کاری ندارین به نتیجه بازیش چکار دارین؟؟!!شما همون استقلال رو تشویق کنین.اگر تیم ملی هم باخت خوب فدای سر استقلال
از تو زمین تا روی سکوها فقط و فقط یک نمایش مسخره و احمقانه بود.فکر نکنم هیچ ملتی هیچ جای دنیااینجوری خودشون رو مسخره کنن.تازه هنوز مونده.تا بازی بعدی صبر کنین.یک آبرو ریزی بکنن که تا سالها از یاد کسی نره.این خط اینم نشون.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥

آدمها

سلام....

جالبه...چقدر دنیای آدمها میتونه با هم فرق داشته باشه؟!...دلخوشی هاشون...دغدغه ها... نگرانی ها...حتی دو تا آدمی که ممکنه فکر کنن خیلی با هم تفاهم دارند هم اگر درست دقیق بشن میبینن که دنیای طرف مقابل به اندازه سطح مریخ براشون ناشناخته هست...
اکثراْ مشکلات هم از همینجا شروع میشه.از جایی که از درک دنیای طرف مقابل عاجز میمونیم و فکر میکنیم که دنیا همین چیزیه که ما میبینیم و درک میکنیم.همیشه از تماشای آدمها و تصور دنیاشون خوشم میومد.

آخرین باری که رفتم سینما یه چیزی در حدود ۱۰ سال پیش بود. ولی خوب تو خونه ای که اکثراْ کشته فیلم دیدن هستن هر چند وقت یک بار فیلمها رو تو خونه میبینم.چند روز پیش هم آتش بس رو دیدم.موضوع روانشناسیش برام جالب بود(شخصیتهای مختلف هر آدم و اینکه چطوری باید باهاشون کنار اومد).تو فیلم گفت که چطوری میشه با بچه ۵ ساله درون ارتباط برقرار کرد.ولی درباره بچه ۲ ماهه چیزی نگفت!.حالا هر کار میکنم نمیتونم باهاش حرف بزنم.بچه ۲ ماهه درون خودم رو میگم.آخه دائم ونگ میزنه.

پ.ن.  دلم هوای پاییز و زمستون کرده.پس این تابستون کی تموم میشه؟!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥

GPS

يه جايی تو اينترنت چشمم خورد به تبليغی مربوط به GPS (ميدونين چيه که؟!دستگاهی که موقعيت جغرافيايی شخص رو نشون ميده.)و زير اين تبليغ هم نوشته بود: Find yourself
به اين فکر افتادم که چه خوب ميشد که انسان دستگاهی ميساخت که با اون بتونه واقعاْ خودش رو پيدا کنه.اينهمه آدم گمگشته و حيران از سرگشتگی در ميومدن.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥

هذيان

دنيای با نمکيه.... ميشه زهر مار رو هم مثل عسل سر کشيد و لذت برد.ميشه از نوازش ديگران هم به اندازه شلاق درد کشيد.حتی ميشه با دشمن هم عليه خود متحد شد.ميشه ته چاه هم خنديد.ميشه بدون ذره ای دل خوش هم زندگی کرد.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥

درخت

اينو جايی ديدم .بنظرم جالب رسيد.

درخت روز تولدتان:

۲۴تیر الی ۳مرداد:نارون*مرداد الی۱۳مرداد:سرو*۱۴مرداد الی ۲۲مرداد:سپیدار*۲۳مرداد الی ۱شهریور:سدر*۲شهریور الی۱۱شهریور:کاج*۱۲شهریورالی ۲۱شهریور:بید مجنون*۲۲ شهریورالی ۳۱ شهریور:لیمو ترش*۱ مهر:زیتون*۲ مهر الی۱۱ مهر:فندق*۱۲ مهر الی۲۱ مهر: سماق کوهی*۲۲ مهر الی ۱ ابان:افرا*۲ ابان الی۲۰ ابان: گردو*۲۱ ابان الی۳۰ ابان : شاه بلوط*۱ اذر الی ۱۰ اذر:زبان گنجشک*۱۱ اذر الی ۲۰ اذر: الش* ۲۱اذر الی ۳۰ اذر: انجیر*۱ دی :راش*۲ دی الی ۱۰ دی : سیب*۱۱دی الی ۲۱ دی: صنوبر*۲۲ دی الی ۴ بهمن: نارون*۵ بهمن الی ۱۴ بهمن: سرو* ۱۵ بهمن الی ۱۹ بهمن:سپیدار* ۲۰ بهمن الی ۲۹ بهمن:سدر*۳۰ بهمن الی ۹ اسفند:کاج* ۱۰ اسفند الی ۱۹ اسفند:بید مجنون* ۲۰اسفند الی ۲۹ اسفند:لیمو ترش* ۱ فروردین:بلوط* ۲ فروردین الی ۱۱ فروردین : فندق* ۱۲ فروردین الی ۲۱ فروردین :سماق کوهی* ۲۲ فروردین الی ۳۱ فروردین : افرا*۱ اردیبهشت الی ۱۰ اردیبهشت: گردو* ۱۱ اردیبهشت الی ۲۴ اردیبهشت: سپیدار* ۲۵ اردیبهشت الی ۳ خرداد: شاه بلوط* ۴ خرداد الی ۱۳ خرداد: زبان گنجشک* ۱۴ خرداد الی ۲۳ خرداد: الش* ۲۴ خرداد الی ۲ تیر: انجیر* ۳ تیر : توس* ۴ الی ۱۳ تیر: سیب* ۱۴ الی ۲۳ تیر: صنوبر*

جالبيش هم اينه که درخت روز من هم بيد مجنونه!!!...هيچ چيزمون نشونی و حتی اسمی از عقل و هوش نداره که نداره.حتی درخت روز تولدم!!!

 

پ.ن.۱. ثانيه ها رو به چه قيمتی بدست آورديم و چند ميفروشيم؟!!!!

پ.ن.۲. بعضی وقتها بازگشت به عقب چندان هم بد نيست.

پ.ن.۳. اينم برا اينکه نگين من بلد نيستم پ.ن. بنويسم

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥

جعبه مداد رنگی

 

 

 

 

من يك مداد آبي ميخوام تا با اون روي همه چيز خط بكشم.دلم ميخواد ديوارها رو با يك مداد سياه خط خطي كنم.يك مداد قرمز براي كشيدن خط زير غلط ديكته هاي زندگيم.يك مداد زرد براي اينكه نكات مهم زندگيم رو علامت بزنم. يك مداد سفيد تا با اون سكوتم رو فرياد كنم.يك مداد سبز براي محبتهاي ديگران و يك مداد سبز كمرنگ هم براي اينكه يادم نره كه يك موقعي چقدر دلم خوش بود.يك مداد خاكستري تا آينده رو باهاش بكشم و قهوه اي هم براي گذشته.من ميخوام شكها و دو دليهام رو با نارنجي و عشق و علاقه هام رو با مداد صورتي بكشم.مداد بنفش رو هم براي رنگ كردن ترسها و دلهره هام ميخوام.

هيچ وقت نقاشيم خوب نبود(مثل بقيه چيزام)رنگهام تموم شد و هنوز خودم رو نكشيدم.خودم و دلم و دردهام...كاشكي لااقل يك پاك كن داشتم

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥

نمايشگاه اله کامپ

سلام.

امروز رفته بودم نمایشگاه کامپیوتر یا به عبارت دیگه الکامپ.آدم لذت میبره این جمعیت کامپیوتر دوست رو میبینه.نميدونين چه جمعيتی ريخته بود اونجا.اکثراْ هم جوونا.آدم به اين نتيجه ميرسه که تعداد کامپيوتريهای ايران از آمريکا و هند هم بيشتره.البته جمعيت به چند بخش خاص تقسيم ميشدن.
حدود ۳۰٪ اونايی بودن که پارک ملت دلشون رو زده بود و برای تنوع و کلاس گذاشتن جلو طرف اومده بودن نمايشگاه.
۵۰٪ هم از طرف شهرداری اومده بودن و مامور جمع آوری کاغذ و کيسه و هر کوفتی که اونجا بصورت مجانی ميدادن بودن.بايد بودين و ميديدين که چه زحمتی هم ميکشن!همديگه رو لت و پار ميکردن برای يک کيسه.آخ آخ جاهايی که ديگه مثلاْ باد بزن ميدادن يا قرعه کشی بود که ديگه هيچی.اگر جرات داشتی ميتونستی بری جلو.
۲۰٪ هم آدمای الافی مثل من بودن که اومده بودن ببينن نمايشگاه چه خبره و صنعت سخت افزار و نرم افزار در چه وضعيتيه؟!البته بصورت شانسی تونستم يه چند تا غرفه ای که کيسه پخش نميکردن و بالطبع خلوت هم بودن رو برم جلو و برای کارهای نرم افزاری که مد نظرم بود صحبت کنم.
 من هم تونستم يک برآورد خوبی از کاری که قراره انجام بديم به عمل بيارم.يک چيزی بين دويست هزار تا ۱۵ ميليون تومان.چه بازه کوچيکی؟!
فقط نميدونم چرا يکی دو جا وقتی بعد از صحبتهامون خواستن بروشور و کاتالوگ رو بهمراه يک کيسه بدن اين احساس بهم دست داد که دارن بهم توهين ميکنن و کاتالوگ رو بدون کيسه گرفتم؟!.فکر کنم کيسه زدگی بود.

البته در آخر بايد بگم برد اصلی در اين يکی نمايشگاه هم مثل هميشه با ساندويچ هايدا بود که تعداد بازديدکنندگانش با بقيه غرفه ها قابل مقايسه نبود

خوش باشين.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٥

...

هيچی

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥

روز مادر

سلام.....

اينو جايی خوندم گفتم به بهانه روز مادر اينجا بگذارمش.

تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه كريسمس روز به روز بيشتر ميشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايائي كه خريده بودم , در صف صندوق ايستاده بودم.
جلوي من دو بچه كوچك , پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند.
پسرك لباسي مندرس بر تن داشت, كفشهايش پاره بود و چند اسكناس را در دستهايش مي فشرد.
لباسهاي دخترك هم دست كمي از مال برادرش نداشت ولي يك جفت كفش نو در دست داشت , وقتي به صندوق رسيديم, دخترك اهسته كفشها را روي پيشخوان گذاشت, چنان رفتار مي كرد كه انگار گنجينه اي پر ارزش را در دست دارد. صندوقدار قيمت كفشها را گفت : 6 دلار.
پسرك پولهايش را روي پيشخوان ريخت و انها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو به خواهرش كرد و گفت : فكر ميكنم بايد كفشها را سرجايش بگذاري ....
دخترك با شنيدن اين حرف به شدت بغض كرد و با گريه گفت : نه ! نه ! پس مامان تو بهشت با چي راه بره ؟
پسرك جواب داد: گريه نكن , شايد فردا بتوانيم پول كفشها را در بياوريم. من كه شاهد ماجرا بودم, به سرعت 3 دلار از كيفم بيرون اوردم و به صندوقدار دادم.
دخترك دو بازوي كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادي گفت متشكرم اقا .... متشكرم اقا ....
به طرفش خم شدم و پرسيدم : منظورت چي بود كه گفتي : پس مامان تو بهشت با چي راه بره ؟
پسرك جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از عيد كريسمس به بهشت بره !
دخترك ادامه داد: معلم ديني ما گفته كه رنگ خيابانهاي بهشت طلائي رنگ است, به نظر شما اگر مامان با اين كفشهاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه, خوشگل نمي شه ؟
چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه ميكردم , گفتم : چرا عزيزم , حق با تو است مطمئنم كه مامان شما با اين كفشها تو بهشت خيلي قشنگ ميشه!
نوشته شده توسط حامد

روز زن به تمام مادران ديروز و امروز و فردا وبخصوص مادر خودم مبارک باشه. 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥

خالی

سلام.....

دلم پر از چيزاييه که نميدونم چرا هر کار ميکنم رو زبونم نمياد. به هر حال اينجا همه چيز روبراه و مرتبه....اصلاْ نميفهمم مگه قفسه خالی يا اتاق خالی ميتونه مرتب و روبراه نباشه؟!......اينقدر خالی که ريه های آدم وجود هوا رو هم بزور ميتونن حس کنن.

خدايا مثل هميشه شکرت

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥

قهرمان

خوب..اينم از قهرمانی ايتاليا.....با اينکه هميشه طرفدار ايتاليا بودم فکر نميکردم امسال بتونن قهرمان بشن.

خوشحالم که ايتاليا قهرمان شد.ولی حيف.حيف و ۱۰۰ حيف که يک اسطوره ،يک نماد و يک الگو به چه راحتی خودش رو ميشکنه و خورد ميکنه و با اون دل همه هوادارانش رو.زيدان در يک قدمی دروازه تاريخ يک علامت قرمز ،يک خاطره تلخ رو هم با خودش وارد تاريخ کرد.اصلاْ دلم نميخواست هر دفعه که ياد زيدان ميفتم همچين صحنه ای رو هم بهمراهش به ياد بيارم.زيدان قهرمانی رو بد جوری از دست داد.ميتونست قهرمانی رو بده و قهرمان بمونه ولی اون هر دو رو از دست داد.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

جوابيه

سلام....

اصلاْ نميخواد خودتون رو ناراحت کنين.چيزی نشده.هيچ اتفاقی هم نيافتاده.اگر هم بخواد بيفته مشکلی نخواهم داشت(پوستم به اندازه کافی کلفت شده ديگه) اون متن رو هم بدليلی نوشتم.و لازم نيست کسی اون رو به خودش بگيره.بعضی از اين متنها رو هم من بعضی وقتها فقط بابت يادآوری به خودم مينويسم(ديگه چه ميشه کرد؟! پيريه و هزار و يک درد).بعدش هم خوب چکار کنم که تو زندگيم آشپز خوبی نبودم و هميشه بوی سوختگی ازش مياد..... البته اميدوارم ايندفعه ديگ شانسم ته نگيره

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥

تجربه

سلام....

از قديم گفتن آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.من هم که از کسی خورده وبرده ای ندارم.هيچ گونه دليلی هم برا ترس از هيچ بنده خدايی ندارم.بعضی وقتها آدم بعضی تجارب رو به قيمتهای گزافی به دست مياره.ولی اين قيمت و بها باعث ميشه که آدم تا عمر داره اون درس رو فراموش نکنه.يکی از اين تجارب هم برای من اين بوده که ديگه به هيچ احدی اجازه ندم تا خوردم کنه.

                                                            حتی شما دوست عزيز

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

فريدون مشيری

آب از ديار دريا،

با مهر مادرانه،

آهنگ خاك مي كرد !

***

برگرد خاك ميگشت

گرد ملال او را

از چهره پاك مي كرد،

***

از خاكيان، ندانم

ساحل به او چه مي گفت

كان موج ناز پرورد،

سر را به سنگ مي زد

خود را هلاك مي كرد !

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

آقای خوشحال!

سلام...

من فعلاْ خوشم. .توصيه ميکنم شما هم خوش باشين..چه معنی داره آدم هميشه ناراحت باشه؟!.....نميدونم.شايد اين بار هم اميدم بيخودی باشه ولی خوب فعلاْ ترجيح ميدم با همين يک ذره اميد کيف کنم.گرچه ديگه عادت کردم که نبايد هيچ وقت خيلی اميدوار باشم ولی خوب درست بشو نيستم که نيستم.شايد هم اصلاْ عوضی فهميده باشم و باز برداشت اشتباه خودم باشه. بالاخره معلوم ميشه.(آهای!!!!از الان بگم هيچ خبری نيست..بيخود يکهو سر و صدا راه نندازين!!!چون با اين وضعی که وبلاگم پيدا کرده بعدش بايد برم به فک و فاميل هم جواب پس بدم...)

 

اين فال رو هم چند روز پيش خريدم:

 

شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه تو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
ساقی به چند رنگ می اندر پياله ريخت
اين نقش ها نگر که چه خوش در کدو ببست 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥

بازگشت

سلام...

بازگشت خودم رو به صحنه وبلاگ نويسی به همه دوستان تبريک ميگم..درسته خودمم.سهيل هستم.
راستش تجربه خيلی خوبی بود.تا حدی تلخ بود ولی مفيد.خيلی چيزها برام روشن شد.مثلاْ يکی اينکه آدم هر چند وقت يکبار خودش رو لوس کنه همچين بد هم نيست.....چند وقتی هم اصلاْ کمتر ميومدم تو اينترنت.(چه ميشه کرد ديگه!! از صبح تا شب بايد بدويم دنبال يه لقمه نون و بوقلمون)

خلاصه براتون متاسفم که دوباره بايد من رو تحمل کنين.و در ضمن از همتون هم بابت همراهيتون واينکه تنهام نگذاشتين ممنون هستم.

در ضمن يک تشکر ويژه هم به شينا خانم گلم بدهکارم که خيلی بهش زحمت دادم.اميدوارم که بتونم جبران کنم.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥

بی صدا ميرفتم تا در پايان خود...

« به نام پروردگارم...

پايانی برای نامت نميگذارم چراکه

به عدالتت همچنان ايمان دارم...ياريم ده...زبانم قاصر است يارب»

 

 

                               Man opening hotel room door photo

دارد باران می آيد

باران دارد به خاطر سنگ مزار من و

عريانی گريه های تو ميبارد.

.

ما اشتباه ميکنيم

که از چراغ انتظار شکستن داريم

شب....سرانجام خودش ميشکند.

پی نوشت:

همیشه شب سفیر تاریکی ها بوده...شاید!

امشب باید شاد می بودم...نصفشو میریختم تو بغل داداشم اما...

حدستون درسته! من سهیل نیستم .

خوب...چی میخوایید بگید؟!اگر بگم تموم شد؟

مگر هر آدمی چقدر تحمل داره آخه؟سهیل منم ،اگر به سنگ میفگت تا حالا شکسته بود..اما...

حالا خواهرش براتون مینویسه چون برادرش خسته اس...نمیخواد بنویسه و دیگه نمیخواد هر کسی هرجور که میخواد بچرخونتش...با هر اسمی میخواد شیدا باشه که بیاد بگه چرا منو گم کردی یا...

مهم نیست مهم اینه تموم شد.

دلم ترکید از بس شنیدمو گفتم هیچی نیست...

هرکی رسید یکی زد...بی اینکه نگاه کنه که این آدمه نه مجسمه...

دوست داشتن جرمه؟یه نامرد بلند بشه بگه جرمه...به خدا نمیفهمید...

مشکل چیه؟کجاست بگید منم بدونم با دختر بودنم موندم تو کار شماهاااااا...

خلاصه دل داداش ما مفت...زدید، شکستید، بردید...خلاص!

چیزی ازش نموند...نقطه اش هم من میذارم!

حالا پشت هر اسمی میخوایید قایم بشید/دیگه فرقی هم نمیکنه.

 نه من و نه دیگه سهیل به هیچیک از این حرفهایی که اینجا میزنید اعتقاد نداریم

همه چیز شهامت میخواد حتی ننوشتنی که سهیل به زبون آورد

حرفی نیست...حسابتون با خدای خودتون ..اگر بد کردید عینش سرتون بیاد

دوست دارم بدونید...لمس کنید با برادرم چه کردید

حرفی بود در خدمتم.

                                                                                      شینا

 

 

 

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥

فريدون مشيری

فال

زنی ٬ فال مرا می ديد و می گفت :
- زنی آرام و خوابت را ربوده ست !
به نقش قهوه می بينم که ٬
ديری ست
چراغ افروز رويای تو بوده ست !

رخش زيباست ٬ بالايش بلند است
نگاهی سخت افسونکار دارد
تو را سر گشته می خواهد همه عمر
وزين سرگشتگان بسيار دارد !

فريبش را مخور ! خوش خط و خال است
ازو تا پای رفتن هست بگريز !
به گيسوی بلاريزش مياويز !
ز لبخند بلا خيزش بپرهيز !

سرت را گرم می دارد به اميد
دلت را نرم می سازد به نيرنگ
مدامت می دواند ٬ تشنه ٬
بی تاب
وفا دور است ازو ٬ فرسنگ فرسنگ .

به او گفتم :
              - مرا از ره مگردان !
که هيچت نقش مهری در جبين نيست !
اگر هم راست می گويی ٬ مرا عشق
٬
چنين فرمايد و راهی جز اين نيست !

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٥

خاطرات

به نظر شما زندگی با خاطرات بهتره يا بدون اونها؟!آخه اين خاطراتی که فقط درد آدم رو يادآوری ميکنن به چه دردی ميخورن؟امروز خونه يکی از فاميلها چيزی ديدم که خيلی چيزها رو دوباره به خاطرم آورد.

نه ...بنظر خودم هم اين خاطرات خيلی ميتونن مفيد باشن .اينقدر که آدم بفهمه بهتره کاری کنه که ديگه مجبور نباشه از اين خاطرات داشته باشه.وقتی از اين خاطرات و درگيريها هم نداشته باشيد ديگه اونقدر گيج تو خيابون راه نميرين که يهو يه آشنا جلوتونو بگيره بگه:اوهوووی کجايی بابا؟!چته اينقدر تو فکری؟!بعد تازه بعد از چند ثانيه طرف رو بشناسی که آها عموته!(البته اين موضوع جديد نيست.فکر نکنين الان هم حالم اينقدر بده.الان خيلی بهترم.يعنی احتمالاْ ۵ ثانيه بيشتر نميشه که عموم رو وسط خيابون بشناسم...ديدين حواسم جمع هست؟!راستی اينجا کجاست؟!من کيم؟!)

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥

 

سلام....

حالم يکم بهتره.ديروز خيلی با خودم درگير بودم ولی الان بهترم.چرا؟!خودمم نميدونم .دليل نميخواد.از اين آدمای پولدار بی غم ديدين؟!من از همونا هستم با دو تا فرق.يکيش اينه که پول ندارم دوم هم اينکه جاش تا دلتون بخواد غم دارم.

راستی...
شيدا خانم از اينکه به اينجا سر ميزنيد و کامنت ميگذاريد خيلی ممنون.هر چند به سبک مامور ۰۰۷ خيلی مشکوک عمل ميکنيد و هيچ رد پايی از خودتون به جا نميگذاريد.ديگه اينکه کامنتهاتون از اون کامنتهای روتين و معمولی نيست.يک چيزی توش هست که نميفهمم.برا همين شک ميکنم که نکنه شما هم از فاميل و دوستانی باشيد که قرار نبوده آدرس وبلاگم رو داشته باشن!!به هر حال به اينجا خوش اومدين.راستی يکی از اون ۵ مورد رو جا انداخته بودين.متوجه شدين کدوم ۵ مورد رو ميگم ديگه؟!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥

بدون شرح

خسته ام.هم خسته و هم عصباني.از دست خودم عصبانی هستم.از دست خودم که مثل اينکه هيچوقت نميخوام آدم بشم.از دست خودم که نميخوام واقعيت رو قبول کنم.هنوز هم مثل يک احمق تمام عيار به کوچکترين چيزی اميدوار ميشم.عين بچه ها از کاه کوه ميسازم و بهش دل ميبندم.به هر طناب پوسيده ای چنگ ميزنم.هنوز نميخوام خودم رو بشناسم.از خودم فراريم.واقعيت رو به زبون ميارم ولی از ته دل هنوز اميدوارم که اشتباه کرده باشم.(از الان بگم اين متن به هيچ شخص خاصی ربطی نداره الا خودم)

اينجا هميشه تاريکه.پس چرا من بهش عادت نميکنم و هنوز ازش ميترسم؟!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥

مهمان

سلام....

تو تمام مدتی که تو اين وبلاگ مينوشتم سعی کردم آدرسش دست هيچ کدوم از دوستام و فک و فاميل نيفته.حتی اکثراْ نميدونن من وبلاگ دارم و حتی نزديک ترين اشخاص به من هم همينطور(اگر همچين کسی پيدا بشه! ).حتماْ میپرسين چرا؟

خوب چون دوست داشتم اينجا خود خودم باشم.از هيچ کس خجالت نکشم.مراعات کسی رو نکنم.دائم نگران اينکه کسی رو نرنجونم نباشم.اينجا چاهی بود که هر وقت دلم ميگرفت سرم رو ميکردم توش و هوار ميکشيدم.اينجا دوستی بود که هر وقت خوشحال بودم شاديمو باهاش شريک ميشدم(که کمتر همچين اتفاقی افتاد).اينجا واسه من غمخواری بود که هر وقت ناراحت بودم سرم رو ميگذاشتم رو شونه هاش و های های گريه ميکردم...اينجا ديگه اوج خلوت تنهايی من بود.  

از طریق این وبلاگ حتی دوستای خیلی خوبی هم پیدا کردم.که البته اکثرشون رو هم از نزدیک ندیدم.یاسمین که هیچ وقت فراموش نکرده یه سر به اینجا بزنه.شینا خانم و آقا س که خیلی بهم لطف داشتن و به طرق مختلف سعی کردن کمکم کنن.و با تمام وجودم آرزوی خوشبختیشون رو دارم. چیزی که لیاقتش رو دارین .

 

اما امروز فهمیدم که این کانتر وبلاگ الکی بالا نمیره و یک سری مهمون عزیز ناخوانده بصورت پنهانی به اینجا سر میزنن.البته قدمشون روی چشم.ولی اینجور که فهمیدم مثل اینکه باعث شده تا بعضی سو برداشت ها اتفاق بیفته.بنابراین لازم دیدم یک سری توضیح بدم.

1-راستش امروز رفتم و آرشیو رو هم نگاه کردم.من همیشه سعی میکنم تا به کسی توهینی نکنم.تو وبلاگم هم همینطور.حالا هم اگر غیر مستقیم و بدون اینکه خودم متوجه بشم به کسی اهانتی کردم و یا رنجوندمش همینجا ازش معذرت میخوام و امیدوارم که من رو ببخشین.

2-من هیچکدوم از نوشته هام راجع به شخص بخصوصی نبوده و لطفاً ازشون سو برداشت نکنین. اگر سئوالی براتون پیش اومد از خودم بپرسین مطمئن باشین اینقدر دیوونه هستم که راستش رو بگم.(به قول معروف آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب...در حال حاضر هم  من از گيوتين هم نمیترسم چه برسه از چیزای دیگه. بنابراین خیالتون راحت باشه)

3-اینکه من تو وبلاگم شخصیت صادق تری دارم مال اینه که تو دنیای واقعی نمیتونم راحت به کسی اعتماد کنم.واینکه به این نتیجه رسیدم که همچین شخصیتی تو دنیای واقعی نمیتونه جایی داشته باشه و کسی قبولش نمیکنه. بیخود هم مخالفت نکنین چون من دو بار عملاً تجربه کردم.

4-این به این معنی نیست که من آدم دورویی هستم یا دروغگو(حداقل از دید خودم).من فقط خیلی وقتها خیلی حرفها رو نمیزنم.همین وهمین. نه اینکه دروغ بگم یا تظاهر کنم.(خودم که اینجوری فکر میکنم .تا نظر دیگران چی باشه؟!)

5-راستش من همینم. میدونم چنگی به دل نمیزنم. ولی خوب همینم و نمیتونم زیاد هم خودم رو عوض کنم. هیچ وقت عقیده نداشتم آدم کاملی هستم وکلاً بنظرم همچین آدمی وجود نداره.بنابراین اگر شخصیت من ناراحتتون میکنه باید با  شرمندگی عرض کنم کاری از دست من بر نمیاد.شما هم مثل بقیه تحمل کنین.

 

فقط از مهمونهای عزیزم یک خواهش داشتم.لطفاً یا به این وبلاگ سر نزنید و یا اگر هم میخواهید سر بزنید اصلاً وقتی با من روبرو میشین درباره این وبلاگ و مطالبش چه با صحبت و چه در عمل چیزی نشون ندین.مگر اینکه اول از خودم بپرسين.و اگر هم میخواین از مطالبش چیزایی برداشت کنین که من خوابش رو هم ندیدم اختیار با خودتونه ولی باز لطفاً من چیزی از اون برداشت ها نشنوم.در نهایت اگر خواستین میتونین ازم بپرسین تا من هم همونطور که گفتم جواب بدم.اینقدر که بهم اجازه میدین؟!

باید بگم متاسفانه اینجا برای من یکم بیشتر از یک وبلاگه.من اینجا رو برای این انتخاب کردم که بتونم تنهایی هام رو توش سر کنم (چیزی که امید زیادی به پایانش ندارم).لطفاً کاری نکنین که مجبور بشم ازش صرف نظر کنم که خودم هم نمیدونم بدون اون چیکار میکنم.

 

راستش بيشتر از اينا ميخواستم بنويسم ولی يک سری مسايلی پيش اومده که بد جوری ذهنم رو مشغول کرده .(برين خدا رو شکر کنين) مثل اينکه يک نفر به سبک خاله خرسه يه تخته سنگ برداشته و افتاده به جون فاميل لنگ ما رو هم بدون اينکه بدونيم گرفته کشيده وسط معرکه.خلاصه خدا به خير بگذرونه

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥

هذيون

سلام.

دلم ميخواد بنويسم.خودمم نميدونم چی؟!فقط ميخوام بنويسم.هيچی تو ذهنم نيست.همه کلمات گم شدن.نه گم نشدن.همشون رديف از تو ذهنم رد ميشن ولی من نميتونم بگيرمشون.ميچرخن.با خيال راحت از اينکه از گرفتنشون عاجزم دور سرم ميچرخن.

دلم ميخواد برم بشينم تو پارک و مردمی رو که از تو پارک و خيابون رد ميشن تماشا کنم.به اونايی که الکی خوشن و با اونايی که خوشحالن بخندم.به اونايی که با هم دعوا ميکنن نگاه کنم.با اونايی که ناراحتن گريه کنم.

دلم ميخواد برای يک هفته اصلاْ حرف نزنم.مگه آدميزاد بايد دائم ور بزنه؟!ميخوام فقط بشنوم و نگاه کنم.

اينجا همه چيز خوبه.همه خالی ،سبک، بی روح. به ذهن من خوش اومدين.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥

سئوال

به نظر شما آدم تو اين دنيا بيشتر ميخنده يا بيشتر گريه ميکنه؟! و درستش کدومه؟!

چرا بعضی وقتا آدم از مشکلات خنده اش ميگيره و از خوشی گريه ميکنه؟!....(جان؟!!!.... نه من نسبتی با افلاطون ندارم.....چطور مگه؟!)

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥

مريضی

ببخشيد ميشه يک لحظه گوشهاتون رو بگيريد...نه چيز مهمی نيست فقط ميخوام يک فرياد جزيی از ته دل بکشم... البته خودم هم شک دارم که صدايی درآد...

ببخشيد ...حالم زياد خوش نيست.باز هذيون به هم ميبافم.(الان دارين ميگين تو که هميشه همينجوری..مگه نه؟!)

چيز مهمی نيست.فکر کنم بعد از مدتها سرما خوردم.ديگه چند وقته حال مريض شدن هم ندارم...مثل اينکه مرضها هم ازم رو برگردون شدن...يا به اين نتيجه رسيدن که همون يکدونه هميشگی واسم کافيه... مردم مريض ميشن ميرن دکتر ،بهشون ميگه خوب ميشين يا نه ممکنه بگه چند وقت ديگه ميميرين... ولش کنين......گفتم حالم خوب نيست چرند ميگم......

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥

ديوانگی

نه اينا الکی نيستن. در حال حاضر من دقيقاْ همينجوريم.خودم نميفهمم خوشحالم يا ناراحت؟! يه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شد. ولی در عين حال با اين سبک شدن بيشتر به سمت تاريکی پرواز کردم.

آره منم با شما موافقم.بايد خودم رو به يک دکتر روانشناس نشون بدم.البته شک دارم اونم کاری از دستش ساخته باشه!...

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥

تاخير

سلام...

با عرض معذرت بابت اين تاخير طولانی ولی خوب اين چند وقت بدليلی که خود پرشين بلاگ توضيح داده به وبلاگم دسترسی نداشتم.... همينجا هم جا داره از خيل طرفداران عزيز و پر شوری که تو اين چند وقت مايه دلگرمی و اميدواری ما رو با ايميلهای پر شورشون فراهم ميکردن تشکر کنم.(چی؟!... نه من سياستمدار يا مجری تلویزيون نيستم.چطور مگه؟!)

دنيای عجيبيه....خيلی عجيب...با آدمايی عجيب تر.... و احساساتی عجيب تر.....موافق نيستين؟!...... چطوری ميشه که آدم چيزی رو داشته باشه ولی در عين حال نداشته باشه و تو حسرتش بسوزه؟!....منم نميدونم چطوری ميشه ؟فقط ميدونم ميشه.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ خرداد ،۱۳۸٥

بدون شرح

اينو جايی خوندم و خوشم اومد ،گفتم اينجا هم بنويسم.

پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی بسیار خوشحال شد.این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد.او در مدت زندگیش 296سکه 1 سنتی 48 سکه 5 سنتی 19سکه 10سنتی 16 سکه 25سنتی 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد.یعنی مجموعا 13 دلار و 26 سنت .در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در فصل پاییز از دست داد.او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز اسمان ها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید.پرندگان در حال پرواز و درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خا طرات او نشد

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

رويا

چيه؟!چرا گرفته ای؟!
اون ستاره رو تو آسمون ميخوای؟! خوب اينکه ناراحتی نداره. دستت رو دراز کن و اون رو بگير تو مشتت و بچينش. حالا دستت رو بيار پايين و تو مشتت رو نگاه کن.

ديدی کاری نداشت. اين ستاره مال تو. تا وقتی که بيدار بشی اون مال تو خواهد بود.

چی ميشد بعضی وقتها کارها بهمين راحتی بود؟!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

دلتنگی

يک موقعی خيلی راحت تر اعتماد ميکردم.
يک موقعی همه چيز براق و روشن بود.
يک موقعی خيلی به خودم مطمئن بودم.
یک موقعی خودم هم خيلی ساده تر بودم.

چقدر دلم واسه خودم تنگ شده!!!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

جملات قصار

سلام.......چند وقت پيش يهو اين تکه شعر به خاطرم رسيد.فکر کنم دوران دبيرستان تو کتابمون بود.از اون روز تا حالا هم هی يادم می افته.

همه عمر در اين صرف شد    تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا

يادم نيست مال کی بود ولی خدا وکيلی درست زده تو خال.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

دروغ

بعضی وقتا آدم خودش هم نميتونه به خودش اعتماد کنه...خودش هم نميفهمه احساساتش بهش راست ميگن يا دروغ!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

شازده کوچولو

با اين عمری که از خدا گرفتم و اين همه کتابی که خوندم هنوز کتاب شازده کوچولو رو نخونده بودم.اوايل که اصلاْ اسمش رو هم نشنيده بودم و بعدش هم که فکر ميکردم مال بچه ها باشه.ديروز بالاخره از کتابخونه گرفتم و تو ۱ ساعت خوندمش.درست حدس زده بودم ... مال بچه ها بود .البته بچه های بالای ۱۷-۱۸ سال. فوق العاده بود.خيلی قشنگ بود. يه کتاب با متنهايی در نهايت سادگی و در عين حال معانی عميق و تلخ و درست.نقاشيهای خود نويسنده هم خيلی کمک ميکرد.

خلاصه بعد از خوندن کتاب ما هم ياد جوونيمون افتاديم.نشستيم پای کامپيوتر و الکی الکی همه چيز رو ريختم به هم.چشمتون روز بد نبينه ...دو روز تمام پای کامپيوتر داشتم خرابکاری خودم رو راست و ريس ميکردم.تو اين دو روز فقط ۴ بار ويندوز نصب کردم. خيلی وقت بود اينجوری با ويندوز ور نرفته بودم.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

پسر عموم

چند تا از عکسهای عيد رو که تو شمال گرفتيم گذاشتم تو اينترنت.پسر عموم از ايتاليا پيغام داده که خيلی خوشحال شده که عکسها رو ديده و سئوال کرده که چرا اينقدر ناراحت بنظر ميرسم؟!
برام جالب بود چون تو تمام اون عکسها نيشم تا بناگوشم باز بود. خودم هم شک کردم.رفتم و دوباره عکسها رو نگاه کردم .چيزی پيدا نکردم.
اينجاييا که چيزی به روم نميارن.نميدونم... يعنی واقعاْ قيافمم شده آينه دق؟!... وگرنه اون که اصلاْ تو اين مدت نه من رو ديده و نه چندان با هم صحبت کرديم(اصلاْ فارسی بلد نيست و بايد با هم آلمانی صحبت کنيم(مثلاْ غير مستقيم پز دادم که آلمانی بلدم))...شايد هم خواسته يک دستی بزنه...خدا ميدونه

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

نيكي و بدي

 

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل ها ي آرماني اش را پيدا كند.

روزي دريك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهرة يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!

"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥

دوست

چند وقته ذهنم شديداْ مشغول اينه که واقعاْ چه چيزی ارزشش رو داره.ارزش چی؟
ارزش زندگی کردن و اين دنيا رو تحمل کردن.چه چيزايی اونقدر ارزش دارن که وقتی بهشون رسيدی آرامش رو درک کنی.پول؟مقام؟حتی سواد؟راستش من کسی رو تو تمام تاريخ نميشناسم که به اينها رسيده باشه و آرامش هم در کنارش بوده باشه.هيچ کدوم از اينها باعث تسکين روح نيستن...

 ولی عوضش يک دوست خوب و واقعی ميتونه اون ارامش رو تا حدی به آدم هديه کنه.دوستی که بخاطر آدم از وقتش و از روح و روان خودش برای آدم هزينه ميکنه بدون کوچکترين توقعی.

راستش وقتی آدم اونقدر تو ايمانش قوی نباشه که هميشه حضور خدا رو پشت خودش لمس کنه داشتن يک همچين دوستی خيلی به آدم کمک ميکنه.

خدايا شکرت بابت همه چيزايی که بهم دادی و همه اون چيزايی که بهم ندادی......شکرت

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

خلا

ظهر به اين فکر ميکردم که تو مدرسه چه زوری ميزدن تا حاليمون کنن که خلا چيه و چجوری بوجود مياد.آخرش هم زياد موفق نبودن.
ولی در عوض زندگی خيلی بهتر از اونها به آدم ياد ميده که خلا چيه.با تک تک سلولها لمسش ميکنی.واقعاْ هم زياد قابل توضيح دادن نيست. فقط هست و کامل احساسش ميکنی.تو وجود خود آدمه.

بعد هم عصر يک فيلم هندی به اسم "black" ديدم. فکر نميکردم هنديها هم از اينجور فيلمها بسازن.بدون يک ثانيه رقص و آواز.تا اونجايی که فهميدم نامزد اسکار هم شده.فوق العاده بود. فيلم درباره زندگی يک دختر نابينا و ناشنوا و معلمش بود.معلمی که زندگيش رو وقف اون دختر ميکنه تا ياد بگيره چطور دنيای اطرافش رو درک و با اون رابطه برقرار کنه.جالبيش اين بود که خيلی جاها ياد همون خلا افتادم و اينکه بطرز جالبی فيلم مرتبط با همين موضوع بود.خلاصه از اون فيلمهايی بود که تو ذهن آدم هک ميشه.حتماْ ببينينش ارزشش رو داره.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥

کتاب

بعضی وقتها آدم موقع خوندن يک کتاب چنان در اون غرق ميشه و ازش لذت ميبره که زمان از دستش در ميره.برای آدم مهم نيست که چقدر از کتاب مونده. فقط باهاش جلو ميره.
بعضی وقتها هم يک کتاب اونقدر جذابيت نداره و آدم فقط اون رو ميخونه تا تمومش کنه و ببينه که آخرش چی ميشه؟! برا همين دائم نگاه ميکنه ببينه چقدر از کتاب مونده(مثل شب امتحان)
بعضی کتابها رو هم وقتی به وسط هاش ميرسی پشيمون ميشی که همينقدر وقت براش گذاشتی. ميبنديش و ميگذاريش کنار و ديگه سراغش نميری.

خوش به حال اونايی که کتاب زندگيشون رو جوری مينويسن که خودشون هم از خوندنش لذت ببرن ، چه برسه به ديگران.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

حقيقت

بعضی وقتها بعضی حقايق انقدر تلخ هستن که روی زهر مار رو هم سفيد ميکنن

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥

فال

بر سر آنم که گر زدست برآيد
دست بکاری زنم که غصه سرآيد
خلوت دل نيست جای صحبت اغيار
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
صبر و ظفر دو دوستان قديمند
بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

آقا از همين الان بگم اين فقط فالی بود که چند روز پيش خريدم.انقدر گفتين بوی شيرينی و شکلات مياد که اين فال هم بوی شيرينی و شکلات گرفت.اگر هم باورتون نميشه ميتونين بگين بازرسای سازمان انرژی اتمی بيان خونه ما رو هم بگردن.

زندگی ما هم همون جريانيه که ميگن زندگی ۱۰۰ سال اولش سخته.بايد اين ۱۰۰ سال اول رو بالاخره يک جوری تحمل کنم تا سختيها تموم بشه.نه؟!....فقط ميترسم ۱۰۰ سال دومش هم همچين بهتری نباشه و سرم کلاه بره.بعدش هم اين دلی که تو همين ۳۰ سال اول اينجوری پلاسيده چجوری قراره تو ۱۰۰ سال دوم دوباره طراوت پيدا کنه؟؟؟!!!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٥

۱۳ به در

اينم از ۱۳ به در که آخرش با اين ترافيک افتضاح از دماغمون در شد. ولی خوب در کل بد نبود، خوش گذشت.جای شما خالی.

آقا يکی به من بگه از کجای نوشته هام بوی شيرينی و شکلات مياد تا خودم هم بفهمم..... به جان خودم اگر خبری باشه... مطمئن باشين اگر يه وقت خبری شد بی خبر نميمونين....... فعلاْ فقط ميخوام ته و توی بعضی چيزا رو دربيارم. همين و همين

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥

پای دراز و گليم

از قديم گفتن پاتون رو به اندازه گليمتون دراز کنين..... اکثر آدمها هم همين کار رو ميکنن. اما ميدونين مشکل اصلی چيه؟!
اينه که اکثراْ لنگاشون خيلی درازتر از گليمه و هر کار ميکنن جا نميشه که نميشه.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥

يک سال گذشت

يک سال ديگه هم گذشت. يک سال شادی و اميد و غم و نااميدی.کمتر از يک ساعت ديگه تا لحظه سال تحويل مونده.خاطرات مثل يک قطار سريع السير از جلو چشمام رد ميشن.خاطراتی که نميدونم بهشون بخندم يا براشون گريه کنم؟!.. ولی هر چی بود گذشت و تموم شد رفت پی کارش.مثل همه اون سالهای ديگه که پشت سر هم اومدن و رفتن و فقط يادشون مونده.

با خودم فکر ميکنم پارسال با وجود اينکه قبل از سال تحويل داغون بودم ولی باز هم وضعم بهتر بود.... حالا فکر ميکنم سال ديگه قبل از سال تحويل(اگر زنده بودم) چه حالی خواهم داشت؟! خوشحال يا ناراحت؟!با اميد يا نااميدتر از هميشه؟!

خدا جون به اميد تو سال جديد رو شروع ميکنم. ميدونم که هميشه همراهمی و همراهم خواهی بود.ميدونی که راضيم به رضای تو.

پس باز هم مثل هميشه ميگم: فقط به اميد تو.

يا مقلب القلوب و الابصار 
يا مدبر اليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

سال نو مبارک.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤

تکذيبيه

آقا ما به شدت هر خبری رو فعلاْ تکذيب ميکنيم....فعلاْ که هيچ بويی هم نمياد بجز بوی توطئه!(شايد هم بوی حلوا باشه!).که همون رو هم با اين وضع حساسيت فصلی زياد نميفهمم... فقط گفتم به يه چيزايی مشکوکم.به خدا فقط همين!!!بيخود هم دلاتون رو صابون نزنين.

 اگر هم مربوط به پست قبليه پس چرا يقه ما رو ميگيرين ؟!.. برين يقه خود سقراط رو بگيرين که اين حرفها رو زده.که تا اونجايی هم که من ميدونم زن اون هم از دستش شاکی بوده اساسی.

فقط اين معما داره به طرز عجيب و غريب و در عين حال خر تو خری جلو ميره که من اصلاْ سر در نميارم چه خبره!!.قطعات پازل بصورت منطقی کنار هم قرار نميگيرن!احتمالاْ چند تا تيکه کمه بايد صبر کنم تا اونها هم پيدا بشه شايد بالاخره سر در بيارم.. راستش ديگه حوصله بازی ندارم و خودم رو آماده مات شدن کردم... به خودم که ديگه ثابت شده که من هييييچيييی نوفهمم...بگذار ببينيم بقيه حرف حسابشون چيه؟!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

در مورد ازدواج

ازدواج کنيد ، به هروسيله ای که می توانيد ، زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد ، و اگرگرفتار يک همسر بدشديد فيلسوف بزرگی می شويد .        سقراط

ازدواج کردن و ازدواج نکردن هردو موجب پشيمانی است .         سقراط

 بدون شرح

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

دو دوتا

من نميفهمم..... مگه دو دوتا نميشه ۱۲تا ؟!.پس چرا به هرکس ميگم ميگه نخير ،ميشه ۵تا!!!؟؟؟

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

مساله

تو درس هر چی مساله سخت تر باشه وقتی حلش کنی لذت بيشتری ميبری.مشکلات زندگی هم همينطوره.هر چی مشکلی بزرگتر باشه وقتی حلش ميکنی و از توش در ميای لذت بيشتری ميبری.هر چند بعضی وقتا بعضی مسايل واقعاْ حل نشدنی بنظر ميرسن.

فقط ميدونين چيه؟! اين مال وقتيه که آدم از پس حل مساله بربياد چون در غير اين صورت اون مساله تا ابد حل نشدنی ميمونه.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

کسی من رو نديده؟؟؟

بايد همين دور و برا باشم!!!

به يابنده مژدگانی داده ميشود.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

بگذار تا طوفان بوزد.
من اينجا ايستاده ام بر پا.
ترک کم نخورده ام من
ولی کسی نشنيده صدايم را .

خم نخواهم شد ولی سعی کن.
شايد بتوانی بشکنی مرا.

بگذار تا طوفان بوزد.
من اينجا روانم بر آب
از اين امواج ترسی ندارم
چون مستم از آن می ناب.
ولی تو بزن ضربه ات را
شايد غرقم کنی در خواب

 

بگذار تا طوفان بوزد.

من اینجا به پروازم در باد

شرشره رنگارنگم را ببین

به دنبالم میرقصد چه شاد

رهایم نخواهد کرد آن کودک

مگر تو بگیریم از او با فریاد

 

بگذار تا طوفان بوزد

من در ساحل زندگی ایستاده ام.

ببین که با این همه زخم و درد

هنوز در مقابلت از پا نیافتاده ام

ولی تو سعیت را بکن,شاید روزی

دیدی من هم زندگی را باخته ام

 

 بگذار تا طوفان بوزد

   بگذار تا طوفان بوزد

     بگذار تا طوفان بوزد

       بگذار تا طوفان بوزد

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤

 

هميشه اين جمله تو ذهنمه و رعايتش کردم که:

سخت گيرد دنيا بر مردمان سخت گير

حالا نميفهمم من سخت که نميگيرم هيچ اصلاْ ولش کردم به حال خودش.پس چرا اين زندگی اينقدر به پر و پاچمون میپيچه؟!

مردم ۲ دسته هستن ، يکی اونايی که اگر دست به سنگ بزنن طلا ميشه و يک عده هم که استعداد همچين کاری رو ندارن.حالا اگر گفتين من جزو کدوم دسته هستم؟!...
اشتباه کردين. من جزو هيچ کدوم نيستم. چون من اگر به طلا هم دست بزنم تبديل به سنگ ميشه. کسی اينجا سنگ نميخره؟!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

کشتی گیرها اصطلاحی دارن که میگن بدنمون خالی کرد. یعنی از نظر بدنی کم آوردن(حالا فکر نکنین من کشتی گیرم یا مثلاً تو همین جام جهانی عضو تیم ملی بودم... نه, ولی خوب از پای تلویزیون همراه کشتی گیرای ایران زور میزدم و کلی انرژی مصرف میکردم.)

 حالا موضوع منه که بعضی وقتها خالی میکنم البته بدنی نه, بلکه ذهنی. یعنی به معنی واقعی کلمه خالی میکنم.به بن بست میرسم. هیچ چیز خاصی به ذهنم نمیرسه. سلولهای خاکستری مغزم با احساسم قهر میکنن(البته اوقاتی هم که قهر نیستند با هم در جنگند.)که البته حق رو هم به اون سلولهای بیچاره میدم .

راستش من دوست ندارم هیچ وقت حسرت بخورم ولی بعضی وقتها با خودم میگم چی میشد من هم میتونستم مثل بقیه مردم عادی باشم!؟ یه زندگی لااقل کمی عادی.لااقل تو زمینه ای که شدیداً توش میلنگم.تا مجبور نباشم اینقدر خودم رو سرکوب کنم. خیلی سخته که آدم دائم با خودش در جنگ باشه.

نگران نباشین.چند وقت سر خودم رو شلوغ کرده بودم و کمتر فکر میکردم.اما مدتیه که سرم خلوت شده دوباره هذیون میگم. دارم دوباره خودم رو مشغول میکنم شاید افاقه کنه! اونم چه مشغولیتی؟! نه بابا فکرای بد بد نکنین. میخوام برم MCSD بخونم و مدرکش رو بگیرم. در کنار کار و دانشگاه فکر کنم به اندازه کافی سرگرمم بکنه. البته دلیلش فقط این نیست. خیلی وقت پیش میخواستم برم دنبالش ولی به دلیل جریان زندگیم و تحت تاثیر اون نرفتم.ولی حالا میخوام زندگیم تحت تاثیر کامپیوتر باشه. باید جاهای خالی رو با یه چیزی پر کرد بالاخره و چه چیزی بهتر از کار و درس.

در ضمن فکر کنم بعضیهاتون موافق باشین که اسم اینجا رو عوض کنم به یک اسم بهتر مثل "هذیان تنهایی " یا "اراجیف تنهایی ". چون دیگه کار از غم و این چیزا گذشته.میفهمین که؟!

برین خدا رو شکر کنین که ذهنم خالی کرده بود وگرنه باید تا فردا همینجور هی میخوندین!.

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه

گریه کن گریه غروره
مرهم این راه دوره

سر بده آواز هق هق

خالی کن دلی که تنگه

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه

 

بزار پروانه احساس

دلتو بقل بگیره

بغض کهنه رو رها کن

تا دلت نفس بگیره

نکنه تنها بمونی

دل به غصه ها بدوزی

تو بشی مثل ستاره

تو دل شبها بسوزی

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه

 

آسمون هم امروز دوباره بغضش ترکيد.چند روزه که اونم حال و هوای من رو داره.امروز رعد وبرق هم زد. حسابی هوس رعد وبرق کردم. صدايی که در عين ترسناک بودن قشنگه. تو دل آدم رو خالی ميکنه.آسمون هم بعضی وقتا با سر و صدا ميزنه زير گريه. منم دلم ميخواد باهاش ببارم. دلم خيلی گرفته...خيلی...... 

بعضی وقتا در عين حال که همه چيز روبراه به نظر می رسه هيچ چيز درست نيست و گاهی هم برعکس. ولی الان در مورد من فکر کنم همونطوره که بنظر می رسه.يعنی هيچ چيز درست نيست.هر کار ميکنم خودم رو يجوری جمع و جور کنم نميشه که نميشه.فقط دارم بيخود دست و پا ميزنم.دقيقاْ مثل کسی که شنا بلد نيست.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤

 


ولنتاين به همه عشاق و اونايی که طعم عشق رو چشيده اند مبارک.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤

 

چی می شد آدما رو سرشون يه دگمه Ctrl+F5 برا ذهنشون داشتن؟!...... فقط يه دگمه Shut Down داريم که اون رو هم اجازه نداريم دست بزنيم.

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

 

دیروز بهشت زهرا بودم. مراسم هفت زن عموم بود. قطعه خانواده شهدا.درست همون بغل هم مراسم خاکسپاری یک بنده خدای دیگه ای بود. خیلی شلوغ بود.یک عده جیغ و داد میکردن. یه عده تو سر خودشون میزدن. عده ای هم گریه میکردن. دو سه ردیف پایین تر پیرزنی تک و تنها کنار یک قبر نشسته بود. تمام مدت همینجور نشسته بود و به قبر نگاه میکرد. یک شمع هم دستش بود ولی روشن نکرده بودش چون باد خیلی شدیدی میآمد. همینجور که تو حال و هوای خودش بود با شمع روی سنگ قبر بازی میکرد.معلوم بود که اصلاْ تو عالم خودشه. راستش تمام مدت حواسم بهش بود و دیگه زیاد متوجه مراسم خودمون نبودم. تو چشمانش و کارهاش یک چیز رو میشد به وضوح دید. عشق و تنهایی. هم تلخ و هم شیرین. شیرین مثل یک عشق واقعی و تلخ مثل تحمل دوری از معشوق و تنهایی. دلم خیلی براش سوخت. میخواستم بشینم کنارش سر قبر و فاتحه بخوانم ولی باز ترسیدم بقیه دستم بندازن و مسخره ام کنن برا همین هم همانطور ایستاده یک فاتحه هم برا اون مرحوم خوندم. ولی بعدش کلی خودم رو لعنت کردم که چرا ننشستم چون در اون صورت احتمالاً دل اون پیرزن هم کلی شاد میشد. وقتی هم که بعد از کلی وقت بلند شد تا بره معلوم بود که نمیتونه دل بکنه. قدم به قدم می ایستاد و بر میگشت و به قبر با حسرت نگاه میکرد. نگاهش رو میشناختم. آرزوی توی نگاهش رو هم میشناختم. همه کاراش از ته دلش بود. بدون ظاهر سازی چون اصلاً کسی باهاش نبود تا بخواد جلو اون فیلم بازی کنه. کسایی هم که یکم اونطرف تر بودن انگار اصلاً اون رو نمیدیدند.

خیلی تنها بود…خیلی…خیلی

خدا جون به همه صبر بده مخصوصاً به عاشقا

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٤

 

نمیدونم چرا کسی نمیتونه میانه رو بگیره؟! ..... به خدا قسم که ما ,همه ما, از یزید و شمر نسبت به حسین ظالم تریم....... بعضیها از اون بت درست میکنیم و میپرستیمش و براش عزاداری میکنیم بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنیم که چرا؟ وبعضیها هم که اون رو به مسخره میگیرن .نمونه اش هم همین شب شام غریبان که به چه صورتی دراومده که اصلاً نمیفهمم ربط این کارا به عاشورا چیه؟ من اصلاً به حجاب و آرایش و دوست بازی و این جور چیزا کاری ندارم.فقط نمیفهمم که این شب چرا باید درست شبیه جشنهای بعد از برد فوتبال باشه؟! یعنی واقعاً بهانه ای بهتر از شام غریبان برای این کارا پیدا نمیشه؟!

 

از اون طرف هم کسایی که حسین رو فقط تو همین ماه میشناسن. انگار که امام حسین فقط همین یک ماه رو زندگی کرده. نمیدونم چند نفر از اینایی که با حرارت تموم تو عزاداری تو سر و کله خودشون میزنن و گریه میکنن موقع معامله یا برخورد با دیگران و یا خیلی چیزای دیگه یاد حسین و اخلاقش و سلوکش میافتن؟! یاد این میافتن که امام حسین چرا شهید شد؟!

 

به نظر شما حسین و خدای حسین کدوم رو بیشتر میپسندن؟!اینکه فقط واقعه عاشورا زنده بمونه و شعار عاشورا.و یا هدف سید و سالار شهیدان و تو یک کلمه جوانمردی.

 

همه ادعای عاشورایی بودن داریم در حالیکه هر روز تو کربلای زمان جوانمردی رو شهید میکنیم.

 

فقط میتونم بگم متاسفم

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٤