يک سال گذشت
يک سال ديگه هم گذشت. يک سال شادی و اميد و غم و نااميدی.کمتر از يک ساعت ديگه تا لحظه سال تحويل مونده.خاطرات مثل يک قطار سريع السير از جلو چشمام رد ميشن.خاطراتی که نميدونم بهشون بخندم يا براشون گريه کنم؟!.. ولی هر چی بود گذشت و تموم شد رفت پی کارش.مثل همه اون سالهای ديگه که پشت سر هم اومدن و رفتن و فقط يادشون مونده.
با خودم فکر ميکنم پارسال با وجود اينکه قبل از سال تحويل داغون بودم ولی باز هم وضعم بهتر بود.... حالا فکر ميکنم سال ديگه قبل از سال تحويل(اگر زنده بودم) چه حالی خواهم داشت؟! خوشحال يا ناراحت؟!با اميد يا نااميدتر از هميشه؟!
خدا جون به اميد تو سال جديد رو شروع ميکنم. ميدونم که هميشه همراهمی و همراهم خواهی بود.ميدونی که راضيم به رضای تو.
پس باز هم مثل هميشه ميگم: فقط به اميد تو.
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر اليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
سال نو مبارک.
تکذيبيه
آقا ما به شدت هر خبری رو فعلاْ تکذيب ميکنيم.
...فعلاْ که هيچ بويی هم نمياد بجز بوی توطئه!
(شايد هم بوی حلوا باشه!
).که همون رو هم با اين وضع حساسيت فصلی زياد نميفهمم
... فقط گفتم به يه چيزايی مشکوکم.به خدا فقط همين!!!بيخود هم دلاتون رو صابون نزنين
.
اگر هم مربوط به پست قبليه پس چرا يقه ما رو ميگيرين ؟!.. برين يقه خود سقراط رو بگيرين که اين حرفها رو زده.که تا اونجايی هم که من ميدونم زن اون هم از دستش شاکی بوده اساسی.
فقط اين معما داره به طرز عجيب و غريب و در عين حال خر تو خری جلو ميره که من اصلاْ سر در نميارم چه خبره!!
.قطعات پازل بصورت منطقی کنار هم قرار نميگيرن!
احتمالاْ چند تا تيکه کمه بايد صبر کنم تا اونها هم پيدا بشه شايد بالاخره سر در بيارم.. راستش ديگه حوصله بازی ندارم و خودم رو آماده مات شدن کردم... به خودم که ديگه ثابت شده که من هييييچيييی نوفهمم...بگذار ببينيم بقيه حرف حسابشون چيه؟!
در مورد ازدواج
ازدواج کنيد ، به هروسيله ای که می توانيد ، زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد ، و اگرگرفتار يک همسر بدشديد فيلسوف بزرگی می شويد . سقراط
ازدواج کردن و ازدواج نکردن هردو موجب پشيمانی است . سقراط
بدون شرح
دو دوتا
من نميفهمم..... مگه دو دوتا نميشه ۱۲تا ؟!.پس چرا به هرکس ميگم ميگه نخير ،ميشه ۵تا!!!؟؟؟
مساله
تو درس هر چی مساله سخت تر باشه وقتی حلش کنی لذت بيشتری ميبری.مشکلات زندگی هم همينطوره.هر چی مشکلی بزرگتر باشه وقتی حلش ميکنی و از توش در ميای لذت بيشتری ميبری.هر چند بعضی وقتا بعضی مسايل واقعاْ حل نشدنی بنظر ميرسن.
فقط ميدونين چيه؟! اين مال وقتيه که آدم از پس حل مساله بربياد چون در غير اين صورت اون مساله تا ابد حل نشدنی ميمونه.
کسی من رو نديده؟؟؟
بايد همين دور و برا باشم!!!
به يابنده مژدگانی داده ميشود.
بگذار تا طوفان بوزد.
من اينجا ايستاده ام بر پا.
ترک کم نخورده ام من
ولی کسی نشنيده صدايم را .
خم نخواهم شد ولی سعی کن.
شايد بتوانی بشکنی مرا.
بگذار تا طوفان بوزد.
من اينجا روانم بر آب
از اين امواج ترسی ندارم
چون مستم از آن می ناب.
ولی تو بزن ضربه ات را
شايد غرقم کنی در خواب
بگذار تا طوفان بوزد.
من اینجا به پروازم در باد
شرشره رنگارنگم را ببین
به دنبالم میرقصد چه شاد
رهایم نخواهد کرد آن کودک
مگر تو بگیریم از او با فریاد
بگذار تا طوفان بوزد
من در ساحل زندگی ایستاده ام.
ببین که با این همه زخم و درد
هنوز در مقابلت از پا نیافتاده ام
ولی تو سعیت را بکن,شاید روزی
دیدی من هم زندگی را باخته ام
بگذار تا طوفان بوزد
بگذار تا طوفان بوزد
بگذار تا طوفان بوزد
بگذار تا طوفان بوزد
هميشه اين جمله تو ذهنمه و رعايتش کردم که:
سخت گيرد دنيا بر مردمان سخت گير
حالا نميفهمم من سخت که نميگيرم هيچ اصلاْ ولش کردم به حال خودش.پس چرا اين زندگی اينقدر به پر و پاچمون میپيچه؟!

مردم ۲ دسته هستن ، يکی اونايی که اگر دست به سنگ بزنن طلا ميشه و يک عده هم که استعداد همچين کاری رو ندارن.حالا اگر گفتين من جزو کدوم دسته هستم؟!...
اشتباه کردين
. من جزو هيچ کدوم نيستم. چون من اگر به طلا هم دست بزنم تبديل به سنگ ميشه
. کسی اينجا سنگ نميخره؟!
کشتی گیرها اصطلاحی دارن که میگن بدنمون خالی کرد. یعنی از نظر بدنی کم آوردن(حالا فکر نکنین من کشتی گیرم یا مثلاً تو همین جام جهانی عضو تیم ملی بودم... نه, ولی خوب از پای تلویزیون همراه کشتی گیرای ایران زور میزدم و کلی انرژی مصرف میکردم.
)
حالا موضوع منه که بعضی وقتها خالی میکنم البته بدنی نه, بلکه ذهنی. یعنی به معنی واقعی کلمه خالی میکنم.به بن بست میرسم.
هیچ چیز خاصی به ذهنم نمیرسه. سلولهای خاکستری مغزم با احساسم قهر میکنن(البته اوقاتی هم که قهر نیستند با هم در جنگند.)که البته حق رو هم به اون سلولهای بیچاره میدم .
راستش من دوست ندارم هیچ وقت حسرت بخورم ولی بعضی وقتها با خودم میگم چی میشد من هم میتونستم مثل بقیه مردم عادی باشم!؟ یه زندگی لااقل کمی عادی.لااقل تو زمینه ای که شدیداً توش میلنگم.تا مجبور نباشم اینقدر خودم رو سرکوب کنم. خیلی سخته که آدم دائم با خودش در جنگ باشه.
نگران نباشین.چند وقت سر خودم رو شلوغ کرده بودم و کمتر فکر میکردم.اما مدتیه که سرم خلوت شده دوباره هذیون میگم. دارم دوباره خودم رو مشغول میکنم شاید افاقه کنه! اونم چه مشغولیتی؟! نه بابا فکرای بد بد نکنین. میخوام برم MCSD بخونم و مدرکش رو بگیرم. در کنار کار و دانشگاه فکر کنم به اندازه کافی سرگرمم بکنه. البته دلیلش فقط این نیست. خیلی وقت پیش میخواستم برم دنبالش ولی به دلیل جریان زندگیم و تحت تاثیر اون نرفتم.ولی حالا میخوام زندگیم تحت تاثیر کامپیوتر باشه. باید جاهای خالی رو با یه چیزی پر کرد بالاخره و چه چیزی بهتر از کار و درس.
در ضمن فکر کنم بعضیهاتون موافق باشین که اسم اینجا رو عوض کنم به یک اسم بهتر مثل "هذیان تنهایی " یا "اراجیف تنهایی ". چون دیگه کار از غم و این چیزا گذشته.میفهمین که؟!
برین خدا رو شکر کنین که ذهنم خالی کرده بود وگرنه باید تا فردا همینجور هی میخوندین!.
