۱-اين وبلاگ هم اينقدر اذيت کرد که گفتم شايد با تغيير قيافه درست بشه که شد! حالا ميفهمم اين عمل بينی چرا اينهمه مشتری داره! متاسفانه لينک بعضی از دوستان يادم نيست تا دوباره در وبلاگ قرار بدم.

۲-در تمام عمرم کسی رو به سنگدلی متهم نکردم. چون به نظر من اتهام خيلی سنگينيه. از نظر من آدمی مثل صدام و هيتلر و... رو ميشه به سنگدلی متهم کرد ولی حتی باز هم نه با خيال راحت!

۳-راستش من تمام روز بايد نقش بازی کنم. پس بهم حق بدين که اينجا خودم باشم.
اينجا حرفامو که هيچ گوشی برای شنيدنشون ندارم بزنم. دلم ميخواد هر چقدر که تو دنيای واقعی ساکتم عوضش اينجا ور بزنم. پس ببخشيد اگر اکثر اوقات اينجا آب و هواش ابری و بارونيه!  

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤


 

« جادّه »

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از آسمان بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم چون من قادر متعال هستم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر برای ساکنان روی زمین مشکل آفرین است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته ى اقيانوس آرام آسفالت شود ؟ هيچ ميدانى پس از بر آورده کردن این دعا چه مشکلاتی پیش خواهدآمد؟ البته من می توانم دعای ترا مستجاب کنم ، اما ، آيا نمی خواهی آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! آیا می شود به من بفهمانی چطور از کاراین زنها سر در بیاورم؟ميشود به من بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته بودی ، 2 لاینه باشد يا چهارلاینه ؟؟!!

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤


 

ديگه وقتی نفس هم برای آدم ناز کنه حال و روزش بهتر از اين نميشه.

 خيلی احمقانه است کشيدن ناز چيزی که همچين اصراری هم برای اومدن و رفتنش نداری. برام مهم نيست(تازه خوشحال هم ميشم) که بره و ديگه نياد!

مطمئنم که سعدی حساسيت بهاره و آسم نداشته وگرنه نميگفت:
هرنفسی که فرو ميرود ممد حيات است   و چون برون می آيد..........

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤


 

شكست نياز

آتشي بود و فسرد

رشته اي بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادوئي اندوه شكست

 

آمدم تا بتو آويزم

ليك ديدم كه تو آن شاخة بي برگي

ليك ديدم كه تو به چهرة اميدم

خندة مرگي

 

وه چه شيرينست

بر سر گور تو اي عشق نيازآلود

پاي كوبيدن

 

وه چه شيرينست

از تو اي بوسة سوزندة مرگ آور

چشم پوشيدن

 

وه چه شيرينست

از تو بگسستن و با غير تو پيوستن

در بروي غم دل بستن

كه بهشت اينجاست

بخدا ساية ابر و لب كشت اينجاست

 

تو همان به كه نينديشي

بمن و درد روانسوزم

كه من از درد نياسايم

كه من از شعله نيفروزم

 

فروغ فرخزاد

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٤


 

وقتی تو عالم بچه گی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشیب هاش و پیچ و خماش خسته می شی و دلت می خوادیه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی.....درست همون موقع است که یه قریبه از راه می رسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه.....توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی بلند شی....وقتی چشاتو باز می کنی میبینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن.....آره اونوقت دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی....بری تو یه کنج تاریک اونقدر تنها بشبنی تا بمیری(غافل از اینکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پیدا می شن...).....همون موقعس که یه دست دوباره به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دل و دینتو به صاحبش می بازی.....و زمزمه می کنی: این مثل بقیه نیست...

 

متن بالا رو از وبلاگ ماه پيشونی که مال فروزان ۱۵ ساله بوده برداشتم.البته اينطور که فهميدم خودش تو کوه دچار حادثه شده و فوت کرده.يک سری به وبلاگش بزنيد و به تعداد کامنتهای پست آخر هم توجه کنيد.

روحش شاد. 



  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤


 

بيشتر عيد رو خونه نبودم.وقتی هم اومدم انقدر کار رو سرم ريخته بود که وقت نکردم آپديت کنم. گفتم غيبتم را موجه کنم که آخر ترم! با مشکل روبرو نشم!.

13 روز عيد هم تموم شد مثل همه عيدهای قبلی.

نمیدونم چرا ديگه عيدها بوی تازگی و نوئی نمیدن. چرا عيدها هيچ تحولی رخ نمیدن.عيدها هم يکنواخت شدن.

 

  
نویسنده : سهيل ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤