از عقربه ثانيه شمار ساعت بی رحم تر کسی وجود نداره.لحظه به لحظه ثانيه ها رو ميکشه.
ببخشيد که دير آپ کردم.حسابی مريض بودم.همين آنفولانزای لعنتی چينی.
به هر حال.
مشکل ما آدما اينه که وقتی مشکلی داريم....وقتی درد و قصه ای ما رو عذاب ميده ...وقتی شديداْ احساس تنهايی ميکنيم بازم دست از خودخواهی بر نميداريم.به هر چشمی که نگاه ميکنيم ميخواهيم توش همدردی رو ببينيم.هر دستی که به طرفمون دراز ميشه ازش انتظار کمک داريم.در صورتی که اگر برای لحظه ای خودخواهی رو کنار بگذاريم ميتونيم تو اون چشمها التماس رو ديد...التماس برای کمک و همدردی! اگه به دستهای دراز شده دقت کنيم ميفهميم که از ما درخواست دارن...درخواست کمک! و صاحب اون دستها و چشمها هم درست مثل خود ما فقط مشکل خودش رو می بينه .فکر می کنه که بزرگترين مشکلات دنيا مال اونه و اون هم بدبخت ترين آدم روی زمين.
در صورتی که اگر ياد بگيريم که مشکلات ديگران رو هم ببينيم و درک کنيم اونوقته که مشکلات خودمون کوچيک و بی اهميت ميشوند. ديگه از کسی انتظار دلسوزی نداريم . اونوقته که احساس ميکنيم خوشبخت ترين آدم روی زمين هستيم.
ديدم به خواب حافظ
|
نيمـه شبِ پريشب، گشتم دچـار كـابـوس |
|
ديدم به خواب حافظ، توي صف اتوبوس |
|
گفتم: سلام حـافظ، گفتا: عليـك جـانـم |
|
گفتم: كجا روي؟ گفت: ولله خـود ندانم |
|
گفتم: بـگيـر فـالي، گـفتا: نـمانـده حـالي |
|
گفتم: چـگونهاي؟ گفت: در بند بيخيالي |
|
گفتم كه تازهتازه، شعر و غزل چـه داري؟ |
|
گـفتـا كـه ميسـرايـم شـعـر سـپـيـد بـاري |
|
گفتم: ز دولـت عشق، گفتا: كـودتـا شـد |
|
گفتم: رقيب تو، گفت: الحمد،كله پا شد |
|
گفتم: كجـاست ليلي، مشغـول دلـربايـي؟ |
|
گـفتـا شـده سـتـاره، در فيلم سيـنـمايـي ! |
|
گفتم: بگـو زخالش، آن خـال آتش افروز |
|
گـفتـا: عمل نمـوده ، ديـروز يـا پـريـروز |
|
گفتم: بگو زِ مويش، گفتا كـه مِـش نموده |
|
گفتم: بگـو زِ يـارش، گـفتـا ولـش نمـوده |
|
گفتم:چرا؟چگونه؟عاقل شدهستمجنون؟ |
|
گفتا: شديـد گـشتـه، معتاد گـرد و افـيـون |
|
گفتم:كجاستجمشيد، جامجهان نمايش؟ |
|
گفتا: خـريـده قسطي، تـلوزيـون بجـايـش |
|
گفتم: بگـو ز سـاقي، حالا شده چه كاره؟ |
|
گـفتـا: شـدست مـنـشـي ، در دفـتـر اداره |
|
گـفتـم: بگـو ز زاهـد، آن رهنمـاي منـزل |
|
گـفتا كـه دسـت خود را، بـردار از سر دل |
|
گفتم: ز سـاربـان گـو، بـا كـاروان غم ها |
|
گـفتـا: آژانـس دارد ، بـا تـور دور دنـيـا |
|
گفتم: بگو ز محمل، يـا از كجاوه يادي |
|
گفتا: دوو، پژو، بنز، يا گلف نوك مدادي |
|
گفتم: كه قاصدتكو، آن بادصبح شرقي؟ |
|
گفتا كه جاي خود را، داده به فاكس برقي |
|
گـفتم: بـيـا ز هـدهـد ، جـوييـم راه چـاره |
|
گفتا: بهجاي هدهد، ديش است وماهواره |
|
گـفتم: سلام ما را، بـاد صـبـا كجا بـُرد ؟ |
|
گـفتا: بـه پست داده، آورد يا نـيـاوُرد ؟ |
|
گفتم: بگو ز مشك، آهوي دشتِ زنگي |
|
گفتا كـه ادكلن شد، در شيشههاي رنگي |
|
گفتم: سراغ داري، ميخانه اي حسابـي ؟ |
|
گـفتا كـه آنچـه بوده، گشته چلـوكبـابي |
|
گفتم: بيـا دوتـايي، لب تـر كنيـم پنهان |
|
گفتا: نميهراسي، از چـوب پـاسبانـان؟ |
|
گفتم: شراب نابي،تو دستوپا نداري؟ |
|
گفتا كـه جاش دارم، وافـور با نگـاري! |
|
گـفتم: بلـند بـوده، موي تـو آن زمانـها |
|
گفتا: بـه حبـس بودم، از تـه زدنـد آنها |
|
گفتم:شما و زندان؟حافظ ماروگرفتي؟ |
|
گفتا: نديده بودم، هـالو بـه اين خرفتي! |
فکر و ذهنم خاليه! به نظر همه چيز مرتبه و درست پيش ميره. کار و درس و ...زندگی.ولی بازم راضی نيستم! هيچ چيز راضيم نميکنه.هدفی ندارم. شما يه هدف سراغ ندارين؟
